|
شعر اصفهان
|
به علت مشکلات فنی سی پل را به اینجا منتقل کردیم
از این به بعد سی پل اینجا به روز می شود.با چهار غزل و یک ترانه در خدمتتون هستیم.
غزلی از استاد محمد علی بهمنی که به استاد همیشه زنده ی غزل استاد حسین منزوی
تقدیم شده و غزلی از دوست شاعر غلامرضا طریقی شاعر توانای زنجانی که در بندر عباس
زندگی می کندغزلی از دوست عزیزمان مهدی جهاندار و غزل آخر از شاعر صمیمی
حسین عبدالوند و ترانه ای از محمد حسین صفاریان .
آمد به خوابم دوباره مردی که خاکستری بود
مردی که خاکسترش هم مصداق روشنگری بود
دستی که هر چه قلم را از هر چه جوهر تهی کرد
دستی که انگشت هایش از خون خود جوهری بود
بامی که بر خود فرو ریخت بسیارها بار و هر بار
ویران اگر خشت خشتش آبادی دیگری بود
خوابم چه زیبا شد اما تعبیر نا باوری داشت
بیداری خوابزادم تسخیر نا باوری بود
دیدم نه خوابم نه بیدار شمشاد من او سپیدار
در خود نشستم که این بار هنگامه ی داوری بود
گفتم چرا من؟ چرا او؟ گفتم کجا من کجا او
من اشتیاقم هیا هو او از هیاهو بری بود
در پیله ی انزوایش در جمع پروانه هایش
در هر سکوت و صدایش تقدیس نو آوری بود
در پای خوکان نه زیرا با مغز پوکان نه زیرا
زیرا که زیرا که زیرا دردانه لفظ دری بود
محمد علی بهمنی
*****************************************************
با یاد شانه های تو سر آفریده است
ایزد چقدر شانه به سر آفریده است
معجون سرنوشت مرا با سرشت تو
بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است
پای مرا برای دویدن به سوی تو
پای تو را برای سفر آفریده است
لبخند را به روی لبانت چه پایدار
اخم تو را چه زودگذر آفریده است
هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست
خوب آفریده است اگر آفریده است
تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه
آیینه را بدون نظر آفریده است
چون قید ریشه مانع پرواز می شود
پروانه را بدون پدر آفریده است
غیر از تحمل سر پر شور دوست نیست
باری که روی شانه ی هر آفریده است
غلامرضا طریقی
*****************************************************
مهتاب من از پشت سپیدار بر آمد
آهسته شبی بر سر دیوار بر آمد
از دور نگاهی به من انداخت و خندید
دیوار فرو ریخت سپیدار بر آمد
در پیش تو دلبر چه سپیدار و چه دیوار
انگار که انگار نه انگار بر آمد
دیوار به دیوار به دنبال تو گشتم
تا بوی تو از خانه ی عطار برآمد
در خانه ی عطار چه بو یی چه وضویی
مهتاب لب حوض به تکرار بر آمد
صبح آمد و خورشید نگاهی به من انداخت
یعنی دلم از عهده ی این کار بر آمد
مهدی جهاندار
*****************************************************
از من بگیر خاطره ی این غبار را
این داغ سالخورده و این انتظار را
این فصل پیر نعش مرا منتظرشده است
از من بگیر وسوسه ی انتحار را
ذهنیت پرنده شدن را به من بده
آوازکی بده که بخوانم بهار را
دست خودم که نیست شما آرزو شدید
این شاعر تکیده ی بی اختیار را
کم کم غروب می کنم و خسته می شوم
با خود به گور می برم این انتظا را
حسین عبدالوند
****************************************
توشبای سوت و کورم ای صدای آسمونی
اومدی غزل بباری اومدی غزل بخونی
تو شبای بی ترنم تو سکوت این زمونه
تو شدی بهونه ی من واسه شعر عاشقونه
تو شدی طنین هستی تو شدی طنین آغاز
دو تا چشمای زلالت آسمون شد واسه پرواز
اومدی از پس ابرا تا مث خورشید بتابی
چشماتو غروب ببندی روی شونه هام بخوابی
بخوابی رو بال رویا تا که صبح دو با ره پا شی
با صدای ناز خنده ات سکوتو از هم بپاشی
مرهم دستای من شد دست کوچیک و قشنگت
همه عشق و آرزوم شد داشتن دل یه رنگت
محمد حسین صفاریان