|
شعر اصفهان
|
طوفان هایی که روح اقیانوسند
هر روز لب شکست را می بوسند
با خشم و غرور وسر کشی شان امواج
عمری ست میان صخره ها محبوسند
دلواپسی ام از شب واز فردا نیست
تقدیر من از روز ازل ویرانی ست
از سینه ی من آه فقط می روید
این مزرعه محتاج مترسک ها نیست
آیینه ی آه را ورق خواهم زد
بی سایه پگاه را ورق خواهم زد
خورشیدم اگر نقاب را بردارد
این فصل سیاه را ورق خواهم زد
محمد حسین صفاریان
