تبليغاتX
سی پل
شعر اصفهان
سلام عزیزان همراه

 

باز هم عذر خواهی می کنم بابت دیر به روز شدن

 

واما شعر:

 

 

دارم خیال می کنم

 

        گیسوانم در باد رهاست

 

                که دست هایش می آیند

 

                       اول پنجره را و بعد گیسویم را

 

                                می بندد و می بافد

 

                                       تا خیال بافی نکنم

                                                                   

                                                              هاجر فرهادی  

 

 

 

 

وقتي دو تا كبوتر – شايد دوتا كلاغ،-

 

آهسته رد شدند از آيينه‌ي اتاق،

 

بايد طبيعتاً خبري از تومي‌رسيد

 

مثل هميشه كاملا از روي اتفاق

 

مثل هميشه بايد پيشم مي‌آمدي

 

با دست‌هاي برفي و با چشم‌هاي زاغ

 

نه...دست‌هاي برفي و چشمان زاغ،نه...

 

با دست هاي آتش...با چشم‌هاي باغ

 

مثل شبح مي‌آمدي و پهن مي‌شدي

 

پهلوي من درست كنار همين اجاق

 

مثل شبح؟ نه...مثل پري كه شنيده‌ام

 

لب‌هاي سرخ دارد و انگش‌هاي داغ

 

آن وقت دست‌هايت مي‌ماند پيش من

 

مثل دوتا كبوتر پيش دو تا كلاغ

 

آن وقت برق چشمت گم بود و گم نبود

 

در قاب بي پرنده...با آن همه چراغ...

 

 

 

 

هر بار مي‌خواهم ببوسم روي ماهش را

 

مثل پلنگي كه دوباره اشتباهش را

 

مثل لبي كه نيمه باز است ونمي‌داند

 

بايد بخواهد يا نخواهد اشتباهش را

 

اين روزهاخيلي بدم خيلي پريشانم

 

انگار آهي در دلم گم كرده راهش را

 

چيزي شبيه ابر جا خوش كرده در قلبم

 

ابري كه باران‌ها نمي‌بارند آهش را

 

نفرين شده ... نفرين شده...مانند قومي كه-

 

با گريه از خود رانده باشدپادشاهش را

 

اين روزها برگشته‌اي ... شايد ... ولي برگرد

 

بگذار چشمم باز شب‌هاي سياهش را ...

 

بگذار وقتي صورتت با گريه مي‌خندد،

 

چشمم بخندد حال و روز افتضاحش را

 

 اين خنده‌هاي آشنا را دوست مي‌دارم

 

مثل غربي كه نسيم زادگاهش را

 

اين بار هم اين كوه بايد از فراز خود

 

پايين بيندازد دل بي‌تكيه‌گاهش را

 

اين مردبايد پشت لبخندي

 

پنهان كند لب‌هاي سرد بوسه خواهش را

 

محمدجواد آسمان

 

 

 

 

 

توكه جان جهاني وزنده‌ترين توكه نبض زماني وروح زمين

 

قدمي زحوالي من بگذرنفسي به كناردلم بنشين

 

توولحظه  به لحظه جوانه زدن من و موي خيال توشانه زدن

 

من وراه هر آنچه بهانه زدن كه بيا كه چنان كه بيا كه چنين

 

نفسم تو كه باشي زنده شوم همه تن تن قلب تپنده شوم

 

كه پري بزنم كه پرنده شوم كه پرنده ترين كه پرنده ترين

 

همه شب من و سايه‌ي دلهره‌ها شب و شيون و ضجّه‌ي زنجره‌ها

 

تو بيا كه از آن سوي پنجره ها برهاني ام از شب چله‌نشين

 

توكه عطر بهاري و بوي خدا منم عاشق وبيدل و بي‌سر وپا

 

تو بيا تو بيا تو بيا تو بيا به سراغ من اين من خسته‌ترين

 

همه شب من و بادگسسته عنان به سراغ صداي تو دورجهان

 

بدويم ونيابيم از تو نشان توكجاي زمان؟ توكجاي زمين ؟

 

منم ودوسه شعر بريده‌زبان دونگاه غريبه‌ي دل‌نگران

 

چه بگويم از اين همه دردنهان كه بيا و بخوان كه بيا و ببين

 

محمدحسين صفاريان

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:37  توسط محمد حسین صفاریان  |