|
شعر اصفهان
|
سلام دوستان
فعلن بادو غزل از مجموعه تو مثل طعم نمک بسازید به زودی با شعر های تازه ای به روز می شویم
تا در خزانم بپيچي بوي بهار تنت را
بر سينهام ميفشارم گلهاي پيراهنت را
تنپوش گرمي نداري در چلّهي اين زمستان
بگذار لختي بپوشم با بوسههايم تنت را
با باد ميرقصي و باد افتاده در گيسوانت
بادي كه مبهوت ماندهست طوفان پيراهنت را
از دستهايم گرفتي گرماي دستان خود را
اما مبادا بگيري از دست من دامنت را
تو مثل بغضي كه در من آمادهي انفجاري
من سالها گريهكردم در خود فروخوردنت را
پژواك ديرينهي من! در من طنيني بيفكن
تن تن تتن تن تتن تن، تكراركن بودنت را
و چه شبها كه دربهدر شدهايم من و اين ردّپاي سرگردان
ميتپد با طنين هرقدمم نبض اين جادههاي سرگردان
من پر از غربتي مهآلودم، پر از اشباح مبهم و موهوم
پرم از كوچههاي سردرگم، پرم از سايههاي سرگردان
در بيابان سينهام جاريست موج افسوس و آه جاي نفس
گردباد است و با خودش درگير، اين هوا، اين هواي سرگردان
روزهايم رها و آويزان، برگبرگ كتاب پاييزند
بيسرآغاز و بيسرانجامند مثل يك ماجراي سرگردان
من پر از عشقم و پر از نفرين، گرمم از قاهقاه، سرد از اشك
واي از اين حال، حالِنامعلوم، خندهها، گريههاي سرگردان
چيستم من؟ جزيرهايتنها، كه به خوابش نيامده حتّي
موجموج صداي يك پارو، يأس يك ناخداي سرگردان
هرچه فريادميزني در خود قصّهيكوه و موج و پژواك است
غربتت را سكوتكن شاعر! اي صدا! اي صداي سرگردان!