تبليغاتX
سی پل
شعر اصفهان
سلام بر حسین

(۱)

آیینه‌دار نُه فلک ، آیینه‌بندِ تو

برنیزه می‌گذشت سر سربلند تو

امشب خرابه‌های دلم خیزرانی‌است

یعنی که ناله می‌چکد از بندبندِتو

(۲)

لبهای داغ‌بسته‌ی آب ،آزمندتو

چابکسوار خون!دل ما وکمند تو

دیگر درخت معجزه ،حاجت نمی‌دهد

باید دخیل بست به پای سمند تو

(۳)

صدای اذان که می‌آید

خیزران

به یاد بیعت سُرخش

سرتمام محله‌ها

حنجره‌ی خونین تورا

جار می‌زند...

(۴)

اساس‌نامه‌ی عشق را

با خون تو نوشته‌بودند از ازل

که غرور خُدایی نگاهت

هنوز

بی‌تزلزل‌ترین شیاطین را

به سنگ معجزه می‌کوبد.

 

نازفرناظم

 

آشفته وبی قرار می آمد

 

می آمد وبوی یار می آمد

 

می آمد ودشت بی قرارش بود

 

مبهوت نگاه بردبارش بود

 

مردی که زمین به سایه اش محتاج

 

خورشید نشسته در مدارش بود

 

می رفت به آسمان بپیوندد

 

دستان خدا در انتظارش بود

 

مهتاب چو حلقه ای در انگشتش

 

خورشید نبود جز سر انگشتش

 

آیینه نبود غیر تکرارش

 

چرخید زمین به شوق دیدارش

 

پلکی زد و دیدکربلا زخمی است

 

غلتیده به خاک وخون سپیدارش

 

زآن روز کلید رستگاری شد

 

دستان بریده ی علمدارش

 

صد بوسه زمین به خاک پایش زد

 

جبریل از آسمان صدایش زد

 

بر خوان عطش خدا صلایش زد

 

پس خیمه به دشت کربلایش زد

 

در پشت سرش تمام دنیا بود

 

در پیش رخش شکوه فردا بود

 

با لحظه به لحظه اش جهان لرزید

 

هفتاد ودو بار آسمان لرزید

 

هفتاد و دو بار نیزه ها گل کرد

 

در جام شفق شراب غلغل کرد

 

آن حنجره ای که عشق را نوشید

 

دنیای مراپر از تغزل کرد

 

آشفته وبی قرار می آمد

 

می آمد وبوی یار می آمد

 

دریای غم غروب در دستش

 

قنداقه ای از سکوت بر دستش

 

خونی که به اوج لا مکان پیوست

 

ما بین زمین وآسمان پل بست

 

محمد حسین صفاریان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:2  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام برحسین

این اشک ها به پای شما آتشم زدند

 

شکرخدا برای شما آتشم زدند

 

من جبرییل سوخته بالم ،نگاه کن!

 

معراج چشم های شما آتشم زدند

 

سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم

 

هر جا که در عزای شما آتشم زدند

 

از آن طرف مدینه و هیزم،ازاین طرف

 

با داغ کربلای شما آتشم زدند

 

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن

 

یک عمر در هوای شما آتشم زدند

 

گفتم کجاست خانه خورشید شعله ور

 

گفتند بوریای شما، آتشم زدند

 

دیروز عصر تعزیه خوانان شهرمان

 

همراه خیمه های شما آتشم زدند

 

امروز نیز نیّر وعمان ومحتشم

 

با شعر در رثای شما آتشم زدند

 

سید حمید برقعی

 

 افتاده است روی زمین سرو بی سری

 

در خون نشسته است کنارش صنوبری

 

از آنهمه طراوت باغی که داشتیم

 

چیزی نمانده است به جز یاس پر پری

 

این دشت را چه رفته که هر جا قدم زدیم

 

افتاده بود لاله ی در خون شناوری

 

افتاده است از نفس از بس که در قفس

 

پر پر زده ست تشنگی اش را کبوتری

 

تاریخ را دوباره رقم میزنند یا

 

رفته ست بر صلیب مسیحای دیگری؟

 

بر نیزه میرود سر خورشید هر غروب

 

دنبال او روان شده ماه منوری

 

جایی نشسته است جوانی به خاک وخون

 

جایی نشسته است به در چشم مادری

 

دستی که خواست هر چه جهان را بدون نور

 

خورشید را گذاشت شبانگاه در تنور

 

افتاده است دست خدا پای علقمه

 

مهتاب سر نهاده به دامان فاطمه

 

تا هست عاشقی وشهادت مرامتان

 

ثبت است در جریده ی عالم دوامتان

حسین حاجی هاشمی

 

 

 

ساغرْ کفِ دو دستِ ابالفضل است

 

ساقی ی پی خجسته ابالفضل است

 

عشاق را كِشد به تسلسل، دور

 

اين دور، دور دستِ ابالفضل است

 

گر ساقي ي حسين اباالفضل است

 

يعني حسين،مستِ ابالفضل است

 

حجي كه ناتمام،حسين است و

 

قدقامتِ شكسته ابالفضل است

 

اين مُهر سر شكسته حسين است و

 

آن سُبحه ي گُسسته ابالفضل است

 

خورشيد در مغاكْ حسين است و

 

ماه به خون نشسته ابالفضل است

 

هفتاد و دو ستاره ي عريان را

 

مهتابِ هاله بسته ابالفضل است

 

ماه ايستاده نافله ي شب را

 

يوميٌه ي نشسته ابالفضل است

 

محسن نيكنام

 

دردشت جنون عطر نمازی مانده ست

 

در خاطره داغ دل گدازی مانده ست

 

آن سو تر از این نگاه شرمنده ی رود

 

بر نیزه نگاه سرفرازی ماده ست

***

بسیار گل سرخ که در دفتر او

 

واکرد دهان به جلوه ی دیگر او

 

این اوج رضایت است در مکتب عشق

 

لبخند هزار زخم بر پیکر او

 

محمد حسین صفاریان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 14:4  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام بر حسین

غلاف شمشیر

زمین

به اندازه ی آرزو های شش ماهه ی یک مادر

تکان

تکان

می خورد

و محو می شود

گهواره ات

 

سعید معتمدی

 

سوار از روی زین افتاد یار از روی زین افتاد

 

 

جهانی بر زمین افتاد و جانی بر زمین افتاد



چه آبی از چه دستی ریخت بر پیشانی دریا



که چین افتاد و چین افتاد و چین افتاد و چین افتاد



تو که می آیی از آن دور دامان بلندت کو



که چشمانم به صحرا ماند و دست از آستین افتاد



ستون خیمه را بردار سقف آسمانها ریخت



طنین انداز در عالم که آن حبل المتین افتاد



سوار افتاد سرگرم دعا بودند آدمها



کجا بودند آدمها که آن تنهاترین افتاد



تو برمی گردی اما با همان مشک و همان لبخند



اگر آن اتفاق آن اتفاق آخرین افتاد

 

 

مهدی جهاندار

با اشك‌هاش دفتر خود را نمور كرد


ذهنش ز روضه‌هاي مجسم عبور كرد


در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد


شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد


احساس كرد از همه عالم جدا شده‌ست


در بيت‌هايش مجلس ماتم به پا شده‌ست


در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت


وقتي كه ميز و دفتر و خودكار دم گرفت


وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت


مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت


باز اين چه شورش است كه در جان واژه‌هاست


شاعر شكست خورده طوفان واژه‌هاست


بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت


دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت


يك بيت بعد واژه لب تشنه را گذاشت


تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت


حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند


دارد غروب فرشچيان گريه مي كند


با اين زبان چگونه بگويم چه‌ها كشيد


بر روي خاك و خون بدني را رها كشيد


او را چنان فناي خدا بي ريا كشيد


حتي براش جاي كفن بوريا كشيد


در خون كشيد قافيه ها را حروف را


از بس كه گريه كرد تمام لهوف را


اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت


بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت


اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت


خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت


بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود


او كهكشان روشن هفده ستاره بود


خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن


پيشاني اش پر از عرق سرد و بعد از آن


خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن


شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن


در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ كس


شاعر كنار دفترش افتاد از نفس

سید حمید رضا برقعی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:35  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام بر حسین

 

دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را

 

برفراز نیزه می دیدم سر خورشید را

 

 

آسمان گو تا بشوید با گلاب اشکها

 

 

گیسوان خفته در خاکستر خورشید را

 

 

چشمهای خفته در خون شفق را واکنید

 

 

تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را

 

 

بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند

 

 

پیکر از بوریا عریان تر خورشید را

 

 

نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود

 

 

کاروان می برد نیم دیگر خورشید را

 

 

کاروان بود وگلوی زخمی زنگوله ها

 

 

ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را

 

 

آه اشتر ها چه غمگین وپریشان می روند

 

 

بر فراز نیزه می بینم سر خورشید را

 

 

 

سعید بیابانکی

 

باغ سرمست ورها سرو و صنوبر در باد

 

 

ای خوشارقص درختان تناوردرباد

 

 

ای خوشارقص جنون هلهله درآتش وخون

 

 

پیرهن چاک وغزل خوان وشناوردرباد

 

 

باغ راازنفس سوخته ای پرکرده ست

 

 

داغ هفتادودوپروانه ی پرپردرباد

 

 

گوش کن مرثیه ای می وزدازآن سوی دشت

 

 

هق هق شعله ور زمزم وکوثردرباد

 

 

همه رفتند وبه پروازرسیدند وهنوز

 

 

دل من می پرد از خواب کبوتردرباد

 

 

این شمیم نفس کیست که غمگین وغریب

 

 

می دمدهردم ازاین خاک معطردرباد

 

 

بربلندای جنون تا به ابد می رقصد

 

 

بیرق سرخ سواران دلاوردرباد

 

 

محمد حسین صفاریان

 

 

فلم اینک به تمنای تو در رقص آمد

 

 

این چه نی بود که با نای تو در رقص آمد

 

 

این چه نی بود که بر صفحه به جز لا ننوشت

 

 

تا که بر کرسی الای تو در رقص آمد

 

 

قلم است این به کفم شعله ی آتش شده است

 

 

یا به دستم ید بیضای تو در رقص آمد

 

 

مستی ام،سلسله یهستی ام از پای گسست

 

 

تا که در سلسله مینای تو در رقص آمد

 

 

تشنه ام ساقی لب تشنه بیاور جامی

 

 

سرخوش آن کس که به صهبای تو در رقص آمد

 

 

موج در موج فرات از هیجان کف می زد

 

 

تا که در علقمه سقای تو در رقص آمد

 

 

خرم آن سرکه به پای توشود خاک حسین

 

 

ای خوش آن دست که در پای تو در رقص آمد

 

 

قلم از پای فتاده ست وبه سر می گردد

 

 

ساقی تشنه لب از علقمه برمی گردد

 

 

ساقی تشنه لب از علقمه سرمست آمد

 

 

آنچنان دست بیفشاند که بی دست آمد

 

 

آب آتش شد ودر حسرت لب های تو سوخت

 

 

لب آب از عطش حل معمای توسخت

 

 

کفی از آب گرفتی وبه آن لب نزدی

 

 

چه در آن آینه دیدی که سراپای تو سوخت

 

 

«یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد

 

 

صوفی از خنده ی می در طمع خام افتاد »

 

 

صوفی خام توام در طمع جام توام

 

 

هر که سر مست تو شد نیک سر انجام افتاد

 

 

ساقی تشنه لبانید وجهان مست شماست

 

 

گرچه بی دست زمام دو جهان دست شماست

 

 

 

عباس کیقبادی

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 16:19  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام بر حسین

 

امام حسن عسكري (ع) می فرماید :

يك ساعت تفكربرتر از 70 سال عبادت است .

 

يازدهمين محفل بصيرت حسيني

 

 

برنامه هرشب :نگاهي دوباره به گنجينه الاسرار عمان ساماني بااجراي سعيدبيابانكي

 

زمان : 8 الي 12 محرم

 

ساعت 30/5 الي 30/9

 

مكان :اصفهان خمینی شهر بلوارشهيد بهشتي ،كوچه فتح 8

منزل اصغر حاج حیدری«خاسته»

 

عاشورا را بايد نگريست آن‌گاه گريست

 

 

كوشش منهاي بينش و انديشه‌ي صحيح، نه تنها مشكلي را حل نمي‌كند بلكه بيشتر مواقع

مشكلي نيز بر مشكلات مي‌افزايد . كافي است چرايي نمازخواندن را به فرزندانمان

بياموزيم،آنگاه خود چگونه نماز خواندن را خواهند آموخت . مع الوصف

نگرش صحيح به وقايع عاشورا اگرمقدمه‌اي برنگريستن باشد

آنگاه گريستن مي‌تواند از دل ما غبار مذلت را بشويد.

 

 

  

شب اول

 

دعاي كميل

 

شعرخواني:عباس كيقبادي،سعيدبيابانكي،اصغرخاسته،علي پوركاظم

 

نغمه سرايي:محمدحسين حاج حيدري همراه بانواي ني محسن كاظمي

 

سخنراني:دكترابراهيم جعفري «استاد دانشگاه»

 

باموضوع آسيب شناسي ديني

 

 

شب دوم

 

شعر خواني:احسان بيابانكي،محسن نيكنام،عباس كيقبادي،

سعيد بيابانكي،رضاجلالي

 

نغمه سرايي:حاج حيدري همراه با نواي ني شريفيان

 

سخنراني:حجت الاسلام والمسلمين محمد علي ايازي

 

«عضو مجمع مدرسين ومحققين حوزه علميه قم»

 

باموضوع اخلاق اسلامي در نهضت كربلا

 

 

شب سوم

 

شعرخواني:غلامرضا مهدي‌پور،محمدحسين صفاريان،محسن نيكنام،

 

عباس كيقبادي،اصغر خاسته،سعيد بيابانكي،حسين حاج هاشمي،

حاج عبدالعلي صادقي

 

نغمه سرايي:محمدحسين حاج حيدري همراه با نواي ني محسن كاظمي

 

سخنراني:حجت الاسلام والمسلمين محمدجعفرسعيديان‌فر

 

 «عضو مجمع مدرسين و محققين حوزه علميه قم»

 

موضوع: عاشورا؛ احياي سنت‌ها و نفي بدعتها

 

 شب چهارم

 

شعرخواني:عبدالرضا كياني،علي پوركاظم،علي اكبر باقري(لاله)،

عباس كيقبادي،مهدي جهاندار،حاج فتح اله حداديان،

سيدمحسن موسوي زاده،منصوررضايي

 

نغمه سرايي:رضازاده همراه با نواي ني محسن كاظمي

 

سخنراني:حجت الاسلام والمسلمين دكتر جعفرشاه‌نظري «استاد دانشگاه»

 

باموضوع دين در نگاه امام حسين(ع)

 

 

شب پنجم

 

شعرخواني:اصغر خاسته،حاج فتح الله حداديان،عباس كيقبادي،

 

حسين حاج هاشمي،استاد پريش شهرضايي

 

نغمه سرايي:آقاي غفاري همراه با نواي ني علي قاسمي

 

سخنراني:دكتر محمودآبادي «استاددانشگاه»

 

با موضوع  دلايل شخصي و معنوي امام حسين(ع)در حركت به كربلا

 

دكترفضل الله صلواتي «استاددانشگاه»

 

با موضوع عاشورائيان در مسير عدالت

 

  

 

تولدي ديگر

 

 

ما برتو اي حسين دمادم گريستيم

 

 

اما چه سود چون به شما ننگريستيم

 

 

ما كوفيان عصر جديديم درنفاق

 

 

گفتيم يا حسين و يزيدانه زيستيم

 

 

ماتيغ را به خصم نه ، برخويش مي‌زنيم

 

 

خصميم يا كه دوست ندانيم كيستيم

 

 

پاسخ نمي‌دهيم به هل من معين تو

 

 

تنهايي ات مدام كه ما يار نيستيم

 

 

ما خوگرفته‌ايم به بيداد هر زمان

 

 

كوپاي عزم، تا به عدالت بايستيم

 

 

شد سكه‌سكه گوهر اشكي كه داشتيم

 

 

آن را به چنگ معركه‌گيران گذاشتيم

 

 

اين هوچيان كه نام تودكانشان شده است

 

 

بي آبي خيام شما نانشان شده است

 

 

گيرند سكه سكه از احساس ما خراج

 

 

بازارشان گرفته زكذب وريا رواج

 

 

نسبت دهند بر تو سخنهاي ناپسند

 

 

اين قوم بر روايت عشق تو جاهل‌‌اند

 

 

گويند كرده اي طلب از اهل كوفه آب

 

 

تاجرعه‌اي دهند تو را از ره ثواب

 

 

غافل از آن كه چشمه‌ي آب بقا تويي

 

 

خضر از كف تو خورده براي حيات آب

 

 

دريا تو بودي و سپه كوفه چون كوير

 

 

دريا كجا كند طلب آب از سراب

 

 

گفتند اهل بيت تو گشتند خوار وزار

 

 

ناكام گشته‌اي توو خصم تو كامياب

 

 

خواندند خوار خواهر آزاده‌ي تو را

 

 

دوراست خواري از حرم پاك بوتراب

 

 

خواري كجا و زينب آزاده‌ي علي

 

 

ذلّت كجا و دختر بانوي آفتاب

 

 

اي زاده‌ي رسول، كه عزت از آن توست

 

 

هرجا نماز عشق شود ‌با اذان توست

 

 

ذلّت نبود شأن تو خواري نخواستي

 

 

تكبير عشق گفتي و مردانه خاستي

 

 

برخاستي به عزم و نشستي به خون خويش

 

 

پشت فساد و فتنه شكستي به خون خويش

 

 

آن دم كه شد به نيزه سرت‌اي امام عشق

 

 

گفتم زدند سكه‌ي دولت به نام عشق

 

 

خون تو نقش پرچم فتح القريب شد

 

 

نصر خدا تو را زشهادت نصيب شد

 

 

آغاز شد براي تو دوران ديگري

 

 

آن روز بود سوم شعبان ديگري

 

 

 

اصغر حاج حیدری« خاسته»

 

 

 

ماه بني هاشم است اين ، نق‍ال دَم مي زد از او

 

 

در پرده مي گفت نقال : خورشيد برآمد از او

 

 

-هرجا ابالفضل عشق است،عشق است هرجا ابالفضل

 

 

او آبرو دارد از عشق ، عشق آبرو دارد از او

 

 

افتاد مهتاب و برخواست، برخواست دريا و افتاد

 

 

افتاد،برخواست،افتاد دريا به جزر و مد از او

 

 

برآمد از آب ، مهتاب ؛ دامن نيآلوده در آب

 

 

لب تشنه ماهي كه دريا ، خورده است دستٍ رد ازاو

 

 

تا دست داده است از دست، تا جان گرفته است بردست

 

 

دلها گرفته است ازاين دست ، هستي بدست آمد از او

 

 

اينجا معين امامت ، آنجا شفيع قيامت

 

 

يعني هم اين جا ، هم آنجاست ، ميزان نيك و بد ازاو

 

 

محسن نیکنام

 

 

من بودم و خاطرات بي سر در خون

 

 

دل‌، نه كه كبوتري شناور در خون

 

 

گفتم غزلي بگويم امّا چه كنم

 

 

با اين همه واژه‌هاي پرپر در خون

 

 

 

محمد حسین صفاریان

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 1:6  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام بر حسین

 

همه زخمی و همه مرهمی همه شادی و همه ماتمی

 

تو که هم زیادی و هم کمی تو مگر چه کاره ی عالمی

 

تو نشسته ای و من آنطرف تو بدون پیرهن آنطرف

 

 

تو مرا صدا بزن آنطرف که بیا بیا که تو محرمی

 

تو قیام عشق و شهامتی همه قدی و همه قامتی

 

تو بیا که صبح قیامتی تو بیا که ظهر محرّمی

 ***

يوسف اي گمشده در بي سر و ساماني ها


اين غزلخواني ها معرکه گرداني ها


سر بازار شلوغ است تو تنها ماندي


همه جمعند چه شهري چه بياباني ها


 چيزي از سوره ي يوسف به عزيزي نرسيد

 

بسکه در حق تو کردند مسلماني ها


همه در دست ترنجي و از اين مي رنجي

 

که به نام تو گرفتند چه مهماني ها


 

پيرهن چاک و غزلخوان و صراحي در دست


خوش به حال تو و نيمه شب زنداني ها

 

خواب ديدم که زليخايم و عاشق شده ام

 

اي که تعبير تو پايان پريشاني ها

 

عشق را عاقبت کار پشيماني نيست


اين چه عشقي است که آورده پشيماني ها

اين چه شمعي است که عالم همه پروانه ي اوست

 

اين چه پروانه که کرده است پر افشاني ها

 

يوسف گمشده دنباله ي اين قصه کجاست

 

بشنو از ني که غريبند نيستاني ها

 

بوي پيراهن خونين کسي مي آيد

 

اين خبر را برسانيد به کنعاني ها

 

مهدی جهاندار

***

يخچال آب سرد پر از يخ

 

لم داده بود کنج خيابان

 

ره می سپرد تشنه و خسته

 

شاعر قدم زنان و پريشان

*

شاعر ميان قحطی مضمون

 

گويا رسيده بود به بن بست

 

يخچال آب سرد به او داد

 

يک کاسه ی طلايی و يک دست

*

سر زد ميان آينه ی آب

 

يک صيد دست و پازده در خون

 

يک کشتی نشسته به صحرا

 

يک کشته ی فتاده به هامون

*

گل کرد يک تغزل خونين

 

مثل عطش ميان دو لب هاش

 

ان کاسه ی طلايی .... يک دست

 

شد آفتاب روشن شب هاش

*

ره می سپرد تشنه تر از پيش

 

شاعر ميان نم نم باران

 

يخچال آب سرد پر از يخ

 

لم داده بود کنج خيابان...

 

سعید بیابانکی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:6  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام بر حسین

مشک برداشت که سیراب کند دریا را

 

 

رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

 

 

آب روشن شد وعکس قمر افتاد درآب

 

 

ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

 

 

تشنه می خواست ببیند لب اورا دریا

 

 

پس ننوشید که سیراب کند دریا را

 

 

کوفه شد علقمه،شق القمری دیگر دید

 

 

ماه افتاد که محراب کند دریا را

 

 

تا خجالت بکشد سرخ شود چهره ی آب

 

 

زخم می خورد که خوناب کند دریا را

 

 

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس

 

 

تا درآغوش خودش خواب کند دریا را

 

 

آب مهریه ی گل بود و الا خورشید

 

 

 

در توان داشت که مرداب کند دریا را

 

 

 

کاش روی دل خشکیده ی ما آن ساقی

 

 

 

عکسی از چشم خودش قاب کند دریا را

 

 

 

روی دست تو ندیده ست کسی دریا دل

 

 

چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

 

 

سید حمیدرضا برقعی

 

 

 

این عطش چیست در آیینه ی رود افتاده ست

 

 

 

داغ دریاست که برسینه ی رود افتاده ست

 

 

 

بوی تنهایی می آید ازاین جا فریاد

 

 

 

خبری نیست ازآن موی پریشان درباد

 

 

 

خبری نیست به جز کاکل آغشته به خون

 

 

 

دشت حیران شده ازبس گل آغشته به خون

 

 

 

سبزدرسبز گذشتند سواران غریب

 

 

 

سرخ درسرخ شکفته ست بیابان غریب

 

 

 

علم ازدست علم دار کنارافتاده ست

 

 

 

گیسوانش همه درخون وغبارافتاده ست

 

 

 

مثل گلبرگ که بردوش صبا خواهد رفت

 

 

 

عطر گیسویش ازاین دشت فراخواهد رفت

 

 

 

بعد از این دست من و دامن آن سروبلند

 

 

 

که سبکبارتر ازموج صداخواهد رفت

 

 

 

بعدازاین دریا درسوزعطش خواهد سوخت

 

 

 

رود تا می گذرد حنجره اش خواهد سوخت

 

 

 

«نفس باد صبامشک فشان خواهد شد

 

 

 

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد»

 

 

 

بعدازاین کرببلا نیست بیابان عطش

 

 

 

«که زیارتگه رندان جهان خواهد شد»

 

 

چون غباری که ازاین قافله برمی خیزد

 

 

 

مشک لبریزعطش خاک به سرمی ریزد

 

 

 

مشک لب تشنه به دستان جدامی نگرد

 

 

 

بیرقی سبزبه چشمان خدا می نگرد

 

 

 

دشت سرشارقنوت است وسراپاخورشید

 

 

 

مات ومبهوت به این حال دعا می نگرد

 

 

 

ای که درحنجره ات عشق به فریاد آمد

 

 

 

«درنمازم خم ابروی توبا یاد آمد»

 

 

 

ای غبار قدمت سرمه ی چشمان جهان

 

 

وی دمادم نفس سوخته ات جان جهان

 

 

 

شاه شمشادقدان خسروشیرین دهنان»

 

 

 

که به مژگان شکنی قلب همه صف شکنان

 

 

 

باصبا درچمن لاله سحرمی گفتم

 

 

 

که شهیدان که انداین همه خونین کفنان»

 

 

محمد حسین صفاریان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 22:41  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام بر حسین

باز هم چند شعر عاشورایی

در ضمن سعی میکنم در این ایام هر شب چند شعر عاشورایی تقدیم

دوستان علاقه مند کنم از این که سرمی زنید ممنون

***

خیز وجامه نیلی کن روزگار ماتم شد

 

 

دور عاشقان آمد نوبت محرم شد

 

 

نبض جاده بیدار از بوی خون خورشید است

 

 

کوفه رفتن مسلم گوییا مسلم شد

 

 

ماه خون گواه آمد جوش اشک وآه آمد

 

 

رایت سیاه آمد کربلا مجسم شد

 

 

پای خون دل واکن دست موج پیدا کن

 

 

رو به سوی دریا کن ساحلی فراهم شد

 

 

گریه کن! گلاب افشان!گل به خاک می افتد

 

 

باد مهرگان آمد قامت علی خم شد

 

 

قاسم وتپیدن ها لاله ودمیدن ها

 

 

مجتبی وچیدن ها گل دوباره خرم شد

 

 

تشنه،اضطراب آورد،آب می شود عباس

 

 

گو فرات،خیبر شو!مرتضی مصمم شد

 

 

خادم برادر بود از ره پرستاری

 

 

در قدم مؤخر بود از وفا مقدم شد

 

 

نوبت حسین آمد کاورد به میدان رو

 

 

نه فلک به جوش آمد منقلب دو عالم شد

 

 

 چرخ در خروش آمد خاک شعله پوش آمد

 

 

آسمان به جوش آمد کشته اسم اعظم شد

 

 

بر سر از غم زهرا خاک می کند مریم

 

 

با مصیبت خاتم تازه داغ آدم شد

 

 

گرچه عقده ی دل بود آبروی بیدل بود

 

 

کز هجوم فرصت ها این فغان فراهم شد

 

 

یوسفعلی میرشکاک

 

ابروانش مثل دو بال پرستو در هم است

 

 

اینکه می آید چرا این قدر ابرو در هم است

 

 

گونه های آبدار وزلف در دست نسیم

 

 

شاخه های بید مشک وآلبالو در هم است

 

 

می وزد بر خاک تشنه مهربان وخشمگین

 

 

چشم هایش دسته ای از شیر و آهو در هم است

 

 

باد مویش می برد با گیسوانش باد را

 

 

آن قدر گیسو و باد وباد وگیسو در هم است

 

 

چند نقطه ناگهان باران وتیر وچشم وآه...

 

مرد سر اورده پایین تیر و زانو در هم است

 

 

غنچه غنچه لاله ویاس واقاقی برتنش

 

 

زخم تیر وزخم تیغ وزخم چاقو درهم است

 

 

مهدی رحیمی(م.زمستان)

 

 

در دامن دشت شعله‌زاري مانده‌ست

 

آن‌سوي افق خطّ غباري مانده‌ست

 

سرگشته در اين سكوت، تنها تنها

 

سم ضربه‌ي اسب بي‌سواري مانده‌ست

 

 

محمد حسین صفاریان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 23:38  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام بر حسین

 

 

روضه خوان گفت که لیلا پسری داشت که رویش

 

 

به درخشندگی ماه که عباس عمویش

 

 

روضه خوان گفت که لیلا پسری داشت که مجنون

 

 

پسری داشت که می رفت ونگاه تو به سویش

 

 

پسری خوش قد وقامت پسری صبح قیامت

 

 

روضه خوان گفت که در باد پریشان شده مویش

 

 

آسمان بار امانت نتوانست کشیدن

 

 

که بریدند خدایا که شکستند سبویش

 

روضه خوان تاب نیاورد عمو آب نیاورد

 

 

روضه خوان آمد وزانو زد وبوسید گلویش

 

 

مهدی جهاندار

 

 

آنان که به راه عشق سرگردانند

 

 

پیچ وخم این مسیر را می دانند

 

 

از سجده ی بی رکوعشان این پیداست

 

 

بی دست نماز عاشقی می خوانند

 

 

شهاب یزدی

 

 

 

اين دست كه در پاي فرات است هنوز

 

 

در مشرب ما آب حيات است هنوز

 

 

هرچند بلند است مقامش امّا

 

 

كوتاه‌ترين راه نجات است هنوز

 

محمد حسین صفاریان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 0:11  توسط محمد حسین صفاریان  |