|
شعر اصفهان
|
میان سینه هایت دوخت /پیراهنم سرخ
تک تیراندازی به نشانه گرفت دست هایم
تصویرت کوتاه
پی در پی می گذری میان چشمانم منقطع
دریا در انتها آسمان را گرفت
با هم دو لب گشود:
ماهیانم شنایم کردند خورشید صدقه گردم شد هزار وسیصد وشصت بار
آونگ صدایت با پرده یگوشم نواخت
زبانم فراتر نمی رود بگوید :
خدا دوستت دارم
محمود نوری
هرگز
همیشه پشت خودش زندگی می کند
مثل بعید چشمانت
که از نزدیک هیچ وقت ندیده ام
...
محرومیت
خود داشتن است!
خود چیزهایی که ندارم
فضا همین است پشت خودش زندگی می کند
ودرونش از من
کمی بزرگتر
ببین!
فعل بعید
از آمدن تو نزدیک تر است به من
که هیچ وقت در فاصله نمی مانم
البته یادت نرود
از پیچ هر کوچه ای که بیایی
هرگز امکان ندارد
که منتظرت نباشم
فرشید ذوالفقاری
...وخدا عقلم را جا گذاشت
در سرخی لبی
که آرام
دیوانگی ام را لبخند زد
خواستم بپرسم
تو کیستی که سال هاست
روسری ات را در باد می رقصم
که تا نمی دانم کجا؟!
آن قدر روی اعصاب شهر راه رفتی
که سر به نیستت کرد
سارا گرجی
بیدار که شدم
هیچ کس نگریسته بود
هیچ کس نگریست
این چندمین ستاره بود که از خانه دور شدی
دورتر می شوی
تا چند بشمارم که عدد کم نیاورم
کابوس هایم را از کنار خیابان
پیاده رو
نیمکت ها
پیدا می کنم
وبه رختخواب باز می گردم
محمد حسین صفاریان
با تو عمری کار من دل بستن ودل کندن است
آنچه می ماند به جا پشت سرت آه من است
هرچه کردم تیر آهم با دلت کاری نکرد
گوییا قلب تو از روز ازل رویین تن است
گم شدن پیدا شدن در موی و رویت حکمتی ست
ماه کامل نیمه ای تاریک و نیمی روشن است
با تو خورشید فلک هم مهر می ورزد به من
بی تو حتی سایه ام ای دوست با من دشمن است
بس که از ناز تنت بر جان من حسرت تنید
روز و شب در جان من غوغای تن تن تن تن است
ای زلیخا پیرهن را بر تن من پاره کن
فاصله بین من و تو قدر یک پیراهن است
قصه ی عشق من و تو مثل دور باطلی ست
بعد دل کندن دوباره نوبت دل بستن است
یوسف خوش نظر