|
شعر اصفهان
|
سلام
دیر می رسم
مثل همیشه
دورت را گرفته اند
گلم را پنهان می کنم
فاتحه ای می خوانم و بر می گردم
..............................................
کاش ماهیها می دانستند
زاینده رود
هیچ وقت به در یا نمی رسد
..............................................
خونم را هدیه نمی کنم
نه
غیرتم اجازه نمی دهد
در رگان دیگری باشی
..............................................
خاطراتم
حلقه
حلقه
دود می شوند
قلیانها
بی توطعم دیگری دارند
حسین حاجی هاشمی
دستانت
مچاله ام می کند
آن قدر گریه میکنم
تا بخشکم
زیر باد روی بند
**************************
ابرها را روی سرم می کشم
تنهایی ام را مچاله می کنم
مرغ های همسایه
زیر سرم بال و پر می زنند
رادیوی پدر دروغ می گوید
هوا کاملاً ابری ست
سعید معتمدی
به سی وسه منحنی همین پل
قسمت می دهم
اینبار از صراط مستقیم بگذر
وگرنه
ته نشین همین زاینده رود می شوم ...
سارا گرجی
اين رود بوي يار مرا دارد
حال دو چشم تار مرا دارد
از اصفهان نمي رود او بيرون
تا شور شوره زار مرا دارد
دارد سر گذشتنِ از جلفا
حال شب خمار مرا دارد
سي و سه بار پل زده ام او را
او را كه هر قرار مرا دارد - :
- پل مي زند كه بگذرد از سرِمن
او هم دل دچار مرا دارد
با شير سنگي پل خواجويش
گويا سرِشكار مرا دارد
گاهي چو باد مي گذرد گويي
با خود سرِ بهار مرا دارد
ردي نمي گذارد از اين رفتن
رفتار سايه وار مرا دارد
كي تخته پاره اي كه نجاتم را
بر دوش چوبِ دار مرا دارد
شب، دامني ستاره زند بر من
يا حكم سنگسار مرا دارد
پايان كار من شده رود اي رود
مرداب انتظار مرا دارد
محسن نیکنام
اگر غزل صادقانه باشد اگر غزل عاشقانه باشد
نمی شود جاودانه باشد اگر بدون ترانه باشد
خوشا به حال من و تو وقتی که پای دل در میان بیاید
جهان به چشم من و تو خوشتر اگر دل خوش به خانه باشد
چگونه یا کی؟ چه فرق دارد که آب یا می؟ بهار یا دی؟
تمام هستی به رقص آید اگر زمانه زمانه باشد
اگر که سیب است اگر که گندم، اگر که بوسه اگر تبسم
برای گل کردن تغزل بهانه باید بهانه باشد
نه یک سلامی نه یک کلامی که بوی بوسه از آن بیاید
بهانه ای دست دل ندادی چرا غزل عاشقانه باشد؟
جواد زهتاب
(برای حضرت فاطمه سلام الله علیها)
ای نام گر گرفته در سردی تن من
از وسعت تو پر شد دنیای دیدن من
ای آبروی آب ودریای مهربانی
نور شکفته در خاک لبخند آسمانی
ای حس نانوشته ای شعر ناسروده
یک عمر دفتر من در حسرت تو بوده
مثل سپیده ی صبح از خواب من گذر کن
حتی به قدر پلکی شام مرا سحر کن
گم گشته در غبارم آیینه کن دلم را
چون موج زیر وروکن آرام ساحلم را
گلبرگ زخم خورده از تازیانه ی باد
تاکی نخوانم از تو تا کی سکوت فریاد
محمد حسین صفاریان