|
شعر اصفهان
|
شبيهترين به خود...
مجموعه شعر «مزامير» سرودة محسن نيكنام، سي و سه قطعه شعر را در خود جاي داده كه در هفتاد و هشت صفحه تنظيم شده است. اين مجموعه نيز از سري مجموعههايي است كه توسط مركز آفرينشهاي ادبي قلمستان وابسته به سازمان فرهنگی تفریحی شهرداري اصفهان انتشار يافته است. اگر مشكل توزيع را نديده بگيريم و فرض كنيم كه اين مجموعه به دست مخاطب رسيده است، نكات زير را ميتوان دربارة آن برشمرد.
1- به نظر ميرسد شاعر آگاهانه، چينش شعرها را غيرموضوعي انتخاب كرده است يعني شما ممكن است يك غزل عاشقانه بخوانيد و سپس شعري عاشورايي و بعد از آن غزلي اجتماعي. با اينكه تعداد شعرهاي مذهبي در اين مجموعه كم نيستند امّا اين شكل چينش خواننده را آزار نميدهد چون جنس متفاوتي از ديگر اشعار ندارد.
2- اشعار مذهبي با لطافت به موضوع پرداختهاند بيآنكه دلزدگي ايجاد كنند يا نگاهي تكراري به اين قبيل رفتارها داشته باشند و همين باعث گيرايي آنهاست.
من اصفهانم و تو كه نيشابور
نزديك بودهام به تو دو را دور
...........................................
هم سبزوار در گذر از چنگيز
هم سرگذشت در گذر تيمور
...........................................
امّا من اصفهان تو خراساني
سر ميزند ز خاك خراسان نور
............................................
3- محسن نيكنام نگاه خاص خود را دارد-همچنان كه ابراهيم اسماعيلي در معرفي اين مجموعهها در روزنامهي همشهري نوشته بود- امّا گاهي اصرار دارد كه يك حرف ساده را به دشوارترين شكل بيان كند، بي آن كه به چند لايگي اثر كمكي كرده باشد. و اين پافشاري گاهي كار را به بازيهاي واژگاني و آفرينش يك پازل نزديك ميكند.
مخند خم به دو چشمم كه مي نديده، ترند
به حلقه با تو و مانند حلقهاي به درند
............................................
4- شاعر ناگهان در يك موضوع عام مثل عاشورا از يك سري واژهها و صنايع بسيار خاص نام ميبرد كه مخاطب خاص خود را دارد و آگاهي از آن، محدودةبستهاي را دربرميگيرد.
آن چشم و مشك و دست و دل، درلف و نشري
ميشد غزل، قطعه، دوبيتي، چار پاره
5- زاوية ديد شاعر به خود و پيرامونش اندوهباراست و دفتر نيز با همين اندوهگساري آغاز ميشود.شايد همين نگاه باعث توفيق اودر اشعار مذهبياش باشد.
گس و نارس و كال و تو رفتهام
...........................................
ميريزم از خود، بازميآويزم از خويش
چون عنكبوتي از زواياي بزرگم
.............................................
تازه رسيدهام كه چه اندازه نارسم
و...
بي آن كه بخواهم دربارة زاوية ديد شاعر داوري داشته باشم، اين شعرها ميتواند تصوير بخشي از زمانة او باشد كه در نگاهش انعكاس يافته و هنرمند هيچ رسالتي جز ارائه نگاه هنرمندانه خود را ندارد.
6- محسن نيكنام سعي ميكند هيچ قافيهاي را از قلم نيندازد و اين به برخي از شعرهايش لطمه وارد ميكند و تك بيتهايي كاملاً بيارتباط، حاصل آن است (مثلاً شعر اوّل) يادر برخي اشعار رديف تحميلي است (مثلاشعر دوم).
7- دو غزل تصويري سيام و سي و يكم از ديگر شعرهاي شاعر متمايز است.
در اين دو غزل متفاوت، توانائيهاي شاعر را در پرداخت تصويري مناسب و نزديك شدن به فضاي شعر آزاد ميتوان شاهد بود كه تجربة جديدي است.
و سخن آخر: شعر جوان اصفهان نيازمند معرفي شدن است و بايد ميان شاعران و رسانهها پلي ايجاد شود تا امكان معرفي و نقد بهتر اين مجموعهها فراهم گردد. در حال حاضر هنوز معرفي و شناسايي شاعران همانند چندين دهه قبل متكي به نقلهاي سينه به سينه و ديدارهاي چهره به چهرهاست، حال آنكه روزنامهها و مجلات ميتوانند فاصلهها را كم كنند. اگرچه بازار اغلب كنگرهها به يمن حضور شاعران اصفهان گرم است امّا كمكي به معرفي آنان به جامعه كتابخوان نميكند و گاهي دام چالههايي است براي آنان. در اين جمعها شرايطي همچون معاملات پاياپاي حاكم است.
سيد محمد جواد هاشمي
***************************
واما شعر :
دل آشوبه می روم
تا معبد امام زادگان بی مناره
تا زنان هر جایی
تا مردان مست
تا
اسکناس های مچاله شده
تا تنی عرق کرده
تامعبد الهه گان آناهیتا
تاچشمان به گود رفته ی دختران عشایر بر دار قالی
بی که بدانم بدون شما بی اراده ام
شهوت از چشمهای شما وچکه چکه آب ازدهان من/
من خسته ام/
اصفهان را که چشم بچرخانی
_ازمحله ی جلفا تا مدرسه ی چهارباغ_
پراز مخنثانی،
که در کافی شاپ های شهر دختران باکره را
بردامان سپید مریم تف می کنند
من خسته ام
گاهی در جلجتا صلیب خودم را به دوش می کشم /
گاهی در بغداد طناب دارم را /
گاهی در ظهیرالدوله
به هیات زنی دوشیزگی ام را
به ریسمان سست عدالت گره می زنم
چرا دروغ بگویم
مسیح نیستم که در باغ های به تارج رفته ی ازمیر
نان و شراب بنوشم
سپیده دمان زرتشت را زاده می شوم
وبلخ این شهرهزار توی تاریخ را...
صادق دارابی
آه گاهی با نگاهی می نشیند در دلت
با نگاهی مثل آهی می نشیند دردلت
خوابگرد خسته راه خانه را گم می کند
می رسد از کوره راهی می نشیند در دلت
چشم چشمه چشم برکه چشم دریاچه ولی
آن پری آن شاه ماهی می نشیند در دلت
عشق یک سو داغ هجران است ویک سوشوق وصل
در میان این دو راهی می نشیند در دلت
گر چه مغروری خودت هم خوب می دانی که او
چه بخواهی چه نخواهی می نشیند در دلت
چون پر کاهی میان کوه سوزن او شبی
با نسیمی اشتباهی می نشیند در دلت
احسان نوری
یک مرد در اطاق چهارم کنار قاب
با چشم های خیره به چشمان آفتاب
با ژاکت زرشکی و شلوار نیم دار
افتاده بود عکس زنی روی تخت خواب
یک جفت کفش واکس زده پای صندلی ـ
آنجا که نور قرمزی از بطری شراب ـ
می ریخت روی سایه ی لرزان دستهاش ـ
اما هنوز مانده دو سه صفحه از کتاب
فردا درون متن حوادث نوشته شد
نزدیک صبح مرد خودش را به یک طناب
سیدمحمد محسن دیباج
می دیدمت نشسته در آن سوی خواب ها
می سوختی میان تب اضطراب ها
دیوانه وار پنجه به زنجیر می زدی
گر می گرفت سینه ات ازالتهاب ها
در من هزار پرسش و تا لب به هم زدم
آتش گرفت روی لبانت جواب ها
ان سوتر از تو ضجه زنان سایه ای رسید
می ریخت جای اشک زچشمش شرابها
آمد کنار پای تو زانو زد ونشست
بر دوش چوب دار وبه دستش طناب ها
تا ماندگار مانی از این پس به ذهن دشت
با خون نوشت نام تو را در سراب ها
محمد معماریان
که فقط دلی ست با من پر زخم های کاری
نه پناه تا نشستن نه گریز تا گذشتن
من و دردهای ساکن، من و زخم های جاری
نفسم گرفت از دم نفسم گرفت از آدم
به جز آه برنیامد نفسی برای یاری
چه کنم اگرنبینم دل تنگ ابرها را
چه کنم اگر نبارم شب وروز را به زاری
من وعشق وساده مردن که سری ست تا سپردن
نه توان دل بریدن نه قرار بردباری
به جز عشق هر چه گفتم به زبان عقل گفتم
همه عمر عاشقی وهمه عمر بی قراری
محمد حسین صفاریان