تبليغاتX
سی پل
شعر اصفهان

سلام دوستان عزیز

 

 

خود دلیل عشقی

به یادگارچه بنویسم ات

                          بر تن درخت

تجربه ی گیلاسی

فرو نیفتاده

در دهان کودکی عریان

دانش گندمی اما

به شکل آفریقا

حتی در خوابی کوتاه

گیاهان گرسنه روی پلک هایت

                              شعله ورند

به رؤیت اگر بتوانم

از این سالخوردگی پوست نمی گیرم

در این همه ساقه

نشانه نمی چینم

خود دلیل عشقی

جنون پنهانت را

به توبه هم اگر می شد

از تیزی این عهد

نه...

بی دلیل تاب آورده ام

این راز را

به تماشای تو

هر صبح

که آب به چهره می زنم و

آینه را گریز گاهی نمی بینم

خود دلیل آینه بودی

ندانستم

ای گل،

دوست،

حنجره نازک بی اختیار

 

علیرضا وهابعلی

 

(1)

گریه های زیر پوستی

گلوهای ورم کرده

 

 

دیوارها

گاهی نیاز دارند

به کسی تکیه کنند

 

 

(2)

باید تمام شوم

کی می پرد از خواب

کسی که مرا

دراین

کابوس می بیند

 

 

الهه علی زاده

 

شاید باورت نشود

هفت سال پیش

عمرم را داده باشم به شما

قرن ها هم که خوابیده باشی

نمی توانی این شعر را نخوانده باشی

خاک ها را که زیر ورو کردم

پدر از خواب پرید

کمک کردم بند کفشش را ببندد

وبه مدرسه برود

هفتاد سال نداشتم که کمک کرد

بخوابم روی تخت

آن قدر شوکه شد

 که مشت مشت

 خاک بالا آوردم

گهواره ی پدر

هنوز تکان تکان می خورد

ومادر بزرگ

هزاران سال

جوان تر شده بود

 

محمد حسین صفاریان

 

 

یک مرد در اطاق چهارم کنار قاب

با چشم های خیره به چشمان آفتاب

با ژاکت زرشکی و شلوار نیم دار

افتاده بود عکس زنی روی تخت خواب

یک جفت کفش واکس زده پای صندلی ـ

آنجا که نور قرمزی از بطری شراب ـ

می ریخت روی سایه ی لرزان دستهاش ـ

اما هنوز مانده دو سه صفحه از کتاب

فردا درون متن حوادث نوشته شد

نزدیک صبح مرد خودش را به یک طناب...

 

سیدمحمد محسن دیباج

 

 

گنجشک ها طوفان زده پروانه ها پرپر

فرقی ندارد بی گمان این روزها دیگرـ

حتی بهار از چشم هایم روی می تابد

مثل درختی سوخته در غربت آذر

از تنگنای روح من راه زیادی نیست

تا وسعت حزن آور یک دشت خاکستر

 

من از تو دورم، از تو دورم، دور دور دور

مانند آدم برفی از خورشید شهریور

هر چند بر آیینه ای آهی نرویانم

هر چند با لبخندهام این بغض را...

من در این پیله می میرم،

تو بی پروانه می سوزی

دستی مگر صورت زند تقدیر را از سر

 

محدثه خسروی

 

سه حرف قشنگ -اولین حرف ها -
که عشق است و زیبا ترین حرف ها

به شوق نگاهت غزل پا گرفت
به ذوق تو شد دستچین حرف ها

تو گفتی از این حرف ها بگذریم
و خامت شدم با همین حرف ها

دوباره جنون بود و آن کارها
که خواندی به گوشم از این حرف ها

به پایان رسیدیم و بیچاره من!
که می ترسم از آخرین حرف ها

 

جواد زهتاب

 

 

آنکه من را دوست می دارد دل دلواپسی است
آنکه او را دوست می دارم برای خود کسی است

چشم هايش را کسی می گفت نزديکش مشو
ديده بود او چشم هايش را چه ذات اقدسی است

چاشنی را ساقيا انگور شيرينی بيار
اين شراب صد هزاران ساله را طعم گسی است

اينکه بی صبرانه می چرخد خود عشق است عشق
تا به دامان تو می افتد انار نورسی است

نه غم برگشتنی هست و نه ترس رفتنی
عاشقی زيباست زيرا راه بی پيش و پسی است

 

مهدی جهاندار

 

شعر طنز در یخچال

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:0  توسط محمد حسین صفاریان  |