|
شعر اصفهان
|
سلام دوستان همیشه
ایام شهادت مولا علی (ع)را به شما تسلیت می گویم
و آرزومندم قبولی طاعات و عبادات شما را در شبهای پر برکت قدر
اول مهر سالروز تولد حسین منزوی گرامی باد
چند سروده از دوستان که به او تقدیم شده است را باهم می خوانیم:
به بیدار خوابی های (حسین منزوی)
باران بیار، از نفست عطر جان بیار
لب باز کن ویک دو غزل آسمان بیار
دست مرا بگیرو ببر تا زلال خود
دریایی ام کن و غزلی بی کران بیار
لبریز کن وجود مرا با صدای خود
این جان رفته را دم احیای جان بیار
ای قله ی بلند غزل یک دهان بخوان
اعجاز کن واز دمت آتش فشان بیار
بام بلند شعر، مرا سر پناه کن
چتر کلام سبز، مرا سایبان بیار
باغ غزل به گستره ی نو بهار بر
مضمون ناب نرم تر از پرنیان بیار
امشب مرا ببر به دل آسمانی ات
شعری هزار مرتبه رنگین کمان بیار
رخش چموش ملک غزل را لگام زن
اسب گریز پای سخن را عنان بیار
تیر کلام چله نشین خموشی است
پیکانی از قلم به دل این کمان بیار
با هر صدا به چشم زمان کهکشان بریز
با هرترانه سوی زمین آسمان بیار
خورشید در لباس سخن جلوه گر نما
مهتاب را در آینه ی جاودان بیار
آن سان که سیل هیچ نتابد قرار را
سیل غزل به سوی دلم آن چنان بیار
بر پهنه ی کویر وجودم غزل ببار
بر دیده ی خزان زده ام ارغوان بیار
اینجا اسیر پنجه ی توفان شدم مرا
از بیت بیت هر غزلت آشیان بیار
امشب مرا به خانه ی رویایی ات ببر
یک پنجره سپیده مرا ارمغان بیار
یک آسمان ستاره به ذهنم روانه کن
مهتاب را برای شبم رایگان بیار
آن آتشی که مهر بسوزاند آن بساز
آن پرتویی که ماه نمی تابد آن بیار
امشب مرا به سلسله ی شعر و می ببند
امشب غزل به هیات رطل گران بیار
جامی پر از ترانه، پر از طعم عاشقی
جامی که عقل را بدراند عنان بیار
آن باده ای که عقل بسوزد در آن بریز
آن آتشی که شعله کشد استخوان بیار
خورشید پشت پنجره ات مات گشته است
خورشیدی از ترانه برایش عیان بیار
تا آسمان مقابل تو شرمگین شود
از هفت پیچ کوچه ی خود کهکشان بیار
تنهایی ام دلش به امید حضور توست
در جوی خشک ذهن من آب روان بیار
تیمار عشق را نفسی مرحمی بده
داروی درد بهر دل بی دلان بیار
با پای دل به سوی شما گام می نهم
سر حاضر است خاک در آستان بیار
مهدی ملکی دولت آبادی
کسی نبود که شاید تو را صدا باشد
هنوز هم که هنوز است نیست تا باشد
هنوز هیچ کسی آنقدر نسوخته است
که غر بتت را یک بیت آشنا باشد
تو شعر خویشتنی شعر بی سر انجامی
که انتهایش مو قوف ابتدا باشد
کدام دیده به جز دیده هات پر زده است
به آن کجا که خدا باشد و کجا باشد
شگفت نیست برایم اگر حلول کند
خدا به صورت شعرت اگر خدا باشد
غزل غزل همه ی دفترت غرامت شد
که جای هر چه من و تو ضمیر ما باشد
نشسته صندلی ات روی پلکان ابد
برای اینکه تو را تا همیشه جا باشد
برایتان چه بگویم زیاده حضرت عشق
که در خور نفس قدسی شما باشد
ابراهیم اسماعیلی اراضی
در اين هزاره ی سوم از اين هزار يکی کم
قطار راه می افتد ، از اين قطار يکی کم
پيمبران همه شاعر ، پيمبران همه عاشق
ز شاعران اولوالعزم روزگار يکی کم
هزار و سيصد و بيست و چهار روز و يکی شب
هزار و سيصد و هشتاد و سه بهار ...يکی کم
تو کم نمی شوی ای کهکشان هر چه ستاره
چگونه کم کنم از نور بي شمار يکی کم
ز جمع اين همه سرمست سربلند ، يکی تو...
ز جمع اين همه منصور سر به دار يکی کم...
علیرضا قزوه
-----------------------------------------------------------------------------
من كويرم لب من تشنهي باران عليست
اين لب تشنهي پرشور غزلخوان عليست
اين كه گستردهتر از وسعت آفاق شده ست
به يقين سفرهي گستردهي دامان عليست
منّت نان و نمك نيست سرِ سفرهي او
پس خوشا آنكه در اين دنيا مهمان عليست
آتش اشكي اگر در غزلم شعله ور است
بيگمان قطرهاي از درد فراوان عليست
لحظهاي پرتو حسنش ز تجلّي دم زد
كه جهان آينه در آينه حيران عليست
كعبه يك بار دهان را به سخن واكردهست
تا بدانيم كليد در اين خانه عليست
از دم صبح ازل نام علي را ميخواند
دل كه تا شام ابد دست به دامان عليست
محمد حسین صفاریان