|
شعر اصفهان
|
سلام دوستان عزیز
درگذشت استاد دوست داشتنی شعر و طنز را به همه هنرمندان
و هنر دوستان تسلیت عرض می کنم خدایش بیامرزد
هوا داغ شده بود
که سرد شدی
و بالشم هنوز
گریه می کرد!
***
من دختر محکمی هستم:
که زمین خورده است
و
سیلی های محکمی.
شبیه گوشهای دراز روی سرم شده ام
کافیست آخورم را عوض کنند
آن وقت
چشمانم را می بندم :
و لبخند می زنم
و از یاد می برم
وقتی که سرد شدی
هوا داغ بود
و من هنوز
دختر محکمی بودم!؟
مولود گودرزی فر
با صدای کلاغ ها
بیدار می شود
پارک
بی انتظار کسی که با نیمکت های خالی
عکس یادگاری بگیرد
همیشه از همین طرف می آمد
باد
پاییز درست همین جا اتراق می کند
وسط پیشانی من
تا مرور کند
خش خش بوسه های تورا
محمد حسین صفاریان
سر به خیابان می گذارم هر شب
با لبخند پررنگی
که جان میدهد برای بوسیدن
پیراهنم را به باد میدهم
و حسهای ناتنییم را
به مردی که تف میکند به چراغهای قرمز
و تندتند جریمه میشود
جنونم در آغوش سردش جانمیکند...
ـ آخ عشق من...
عقم میگیرد
عقم میگیرد...
در یکی از کوچه پسکوچهها
بچهای میافتد
ندا شمسکیا
برای استاد مهدی ملکی عزیز
ای چشم های زلالت آیینه ی مهربانی
چون کودکان بی تظاهر چون پیرها آسمانی
بگشای لب تا بجوشد از چشمه سار سرودت
در قحط سال معانی صد رود رنگین کمانی
آری قلم را بچرخان تا واژه ها گُر بگیرند
آن سان که سوزان بمانند بر دفتر بی زمانی
بنویس تاریخ را تا در یاد دوران نمیرد
آن لحظه های شگرف و ناباور جان فشانی
ای کوه در خود فرو ریز آتشفشان شو عیان شو
لبخند تو چون لباسی ست بر بغض های نهانی
بنویس خود را که در من شور جنون جان بگیرد
بنویس تا خو بجوشد در رگ رگ پهلوانی
مدیون آن سروهای هم سنگر و عاشق توست
مانده ست پروازها را امروز اگر آشیانی
می مانمت گرچه بالی هم اوج پایت ندارم
رفتند اگر از کنارت فوج رفیقان جانی
احسان عشقی
تو ماهتاب منی، باز عزم جنگ مکن
ملول و خسته منم؛ قصد این پلنگ مکن
خدای را صنما این بتان زیبا را
به جرم اینکه شبیه تواند سنگ مکن
دلا دلا، شب معراج هر کسی جایی است
هراس از ظلمات دل نهنگ مکن
اگر به خانه ی من آمدی چراغ بیار
اگر به خانه ی من آمدی درنگ مکن
بیا بمان و بیا و بخوان؛ بیا و برقص
وگرنه جای مرا این میانه تنگ مکن
...که دستهایم را از «دوباره» بنویسم
و این نگفتن را راه چاره بنویسم
و شاید اصلا اینکه اگر در این فرجام
غزل وفا نکند، چارپاره بنویسم
و بعد فکر کنم که دوباره قافیهها
نوشتهاند که من از هماره بنویسم
همارههای دوباره، نه راه چاره، نه...خُب
تو را در این بیگاری چهکاره بنویسم؟
برای اینکه تو را تا من آشتی،
این بین
چه خوب میشد پیکی سواره بنویسم
که از غبار تن هفت قرن پیش از این
بیاید و من بیاستخاره بنویسم
«تمیل بین یدینا» و بعد بی که تو را
میان چنبرهی استعاره بنویسم
دل از تو بازنگیرم، دل از تو برنکنم
شبان سوخته را پرستاره بنویسم
چه خوب میشد اگر میشد و... نخواهد شد
چه بد که باید رمز و اشاره بنویسم
ابراهیم اسماعیلی اراضی