تبليغاتX
سی پل
شعر اصفهان

سلام

 

در پگاه دروغ

مؤذنان بی محل حنجره دریدند

روسپیان محل فارغ شدند                               

استاد محمد مستقیمی- راهی 

جاده را

همچون کلافی سردرگم

گره خواهم زد

به درون آینه

پرتاب خواهم کرد

برف خواهم شد

و سایه دستان تو را

که در حاشیه آینه

تکان می خورند

و رد پایم را

خواهم پوشاند.

سید رسول معرک نژاد  

چادرها مرا می شناسند

وقتی مادر عروسی ندارد

هیچ سپیده ای برایم  چادر سر نمی کند

و تا چشم کار می کند

کوچه هایم را شب می خورد

من اهل ایل نیستم

سیاه‌ها را جمع کنید

و برایم از پادشاه کولی‌ها بگویید

از پدرم

یا حتی از خودم

وقتی هنوز

مستی رختخواب از تنم بیرون نرفته

یا از کشور چهل تکه ام

که مادرم دوخت

آنجا که تمام شهر هایش را

با دنده هایم می گردم

و ته هیچ کوچه اش را پیدا نمی کنم

کاش بالا می آ ورد

کوچه هایم را

یا صبح‌ها

هنوز دفتر نقاشی ام بودند

سعید معتمدی

 

با بودنِ بدون تو دیوانه می شوم

حتی برای اسمم بیگانه می شوم

انگار سالهاست گذشته است،سالهاست

این لحظه ها که می شود اما نمی شوم

من مانده ام، زمان ولی از من گذشته است

چون خاطرات دور تو افسانه می شوم

افسانه می شوم که بمانم به خاطرت

تا بیشتر بمانم ، افسانه می شوم

افسانه می شوم ؟ نه، اسطوره می شوم

از شمع ماندنی تر، پروانه می شوم

پروانه نه، که یک نفس آتش گرفت و رفت

پروانه نه ،که ساکن میخانه می شوم

تا لحظه های بی که تو را زندگی کنم

اصلاً همین اتاقِ همین خانه می شوم

مثل همین اتاق دلم تنگ می شود

نه شمع می شوم، نه پروانه می شوم

من هم درست مثل خودم عاشق تو ام

مجنون نمی شوم؛ نه ، دیوانه می شوم

اسم مرا صدا زد؟ نه اسم من نبود

دارم برای اسمم بیگانه می شوم

اسم  مرا صدا زد امّا  کسی نبود

برگرد بی تو دارم دیوانه می شوم

امیر فرخ عقیلی

 

 منتی نیست ز نارنج و خزان باغِ مرا

رحمت صاعقه آتش زده ییلاقِ مرا

لب خاموش من از سنگدلی لعل نبست

چمن لاله ندارد جگر داغ مرا

دل من نقش فراموش تر ازآینه بود

ورنه داد آهِ سحر جیره ی شلاق مرا

صبح،پرپر زد و خاکستر،خاکستر زاد

داد بر باد نسب نامه ی میثاق مرا

جغد شد حسرت و بر گنبد دیگر ننشست

جفت شد با غم و واریخت ز هم طاق مرا

پرچم طالعم از خانه ی خورشید تهی ست

شب مپندار گران جانی آفاق مرا

گو به خورشید که از سایه نشینان که گذشت

به شهیدان برساند خبر داغ مرا

محمد جواد آسمان

 

و در اين ابر صدايي‌ست كه همزاد من است

اين صدا صاعقه‌در صاعقه فرياد من است

قرن‌ها دلهره جاري‌ست در انديشه‌ي من

زخم  صد خاطره جاري‌ست در انديشه‌ي من

شعر من سايه‌اي  از آه نفس‌گير من است

آه من آينه ‌درآينه تصوير من است

صبح بودم كه شب سرد و سياهي شده‌ام

نفسي نيست كه فوّاره‌ي آهي شده‌ام

چشم صد پنجره در من نگران است هنوز

داغ صد سرو در اين دشت روان است هنوز

باد از جاده‌ي يخ بسته‌ي پاييز گذشت

باغ عريان  شد و سرسبزي ما نيز گذشت

زخم‌هاي كهنم باز دهان واكردند

سال‌ها پيش از اين خاطره چنگيز گذشت

تلخ شد تلخ‌تر از تلخ همه خاطره‌ها

شور شيريني و افسانه‌ي شبديز گذشت

ابر تاريك  مصيبت همه جا را پوشاند

روزها آه كه در گريه‌ي يكريز گذشت

روح خيّام از اين دشت به آرامي رفت

عمر در حسرت شعري طرب‌انگيز گذشت

من و اين دشت فراموش‌ترين‌ها شده‌ايم

آه آه از من و اين دشت كه تنها شده‌ايم

هيچ‌كس نيست كسي نيست به تنهايي ما

و كسي نيست يقيناً يه شكيبايي ما

من و اين دشت همين خرمن اندوخته‌ايم

باد مي‌داند از اين شعله كه افروخته‌ايم

پشت سر هيچ به جز سايه‌ي شمشيري نيست

پيش رو نيز به جز ناله‌ي زنجيري نيست

پشت سر خالي‌خالي‌ست پلي  حتّي نيست

از همه باغچه‌ها شاخه‌گلي حتّي نيست

كشتِ امسال هراس است نچيدن بهتر

حاصل مزرعه داس است نچيدن بهتر

قصّه  اين بود كه گرگ از رمه‌ي ايل گذشت

قصّه اين بود كه يك قافله قابيل گذشت

ما در اين دشت به دنبال چراغي گشتيم

سال‌ها رفت كه در حسرت باغي گشتيم

قصّه اين بود كه سيل آمد و  گندم‌ها را

با خودش برد نفس‌ها و تبسّم‌ها را

قصّه‌ي ابر ورق خورد و به باران نرسيد

خواب آشفته‌ي اين بغض به پايان نرسيد

محمد حسین صفاریان

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 16:56  توسط محمد حسین صفاریان  |