سایت همراوی شب های هشت بهشت شعر پایداری

سلام

خبرها:

1.سایت رسمی مرکز آفرینش‌های ادبی قلمستان آغاز به کار کرد

 

2.سی و پنجمین بهشت از سلسله نشست‌های ادبی شبهای هشت بهشت

5شنبه 26دی‌ماه با حضور یوسفعلی میرشکاک و تعدادی از شاعران

 عاشورایی در اصفهان برگزار می‌‌شود.

شب‌های هشت بهشت عنوان شب شعرهای ماهانه‌ای است که 5شنبه‌های آخر

ماه به همت مرکز آفرینش‌های ادبی قلمستان وابسته به سازمان فرهنگی

 تفریحی شهرداری اصفهان برگزار می‌شود و هر ماه میزبان یکی از شاعران

 صاحب‌نام معاصر بوده‌است که می‌توان به شاعرانی چون علی معلم دامغانی،

 علیرضا قزوه، سعید بیابانکی،محمد علی بهمنی، حمیدرضا شکارسری،

ناصر فیض،ساعدباقری،بیژن ارژن، محمدرضا عبدالملکیان، مصطفی رحماندوست،

قربان ولیئی و... اشاره کرد.

شب‌های هشت بهشت این ماه 5شنبه ساعت16 در سالن اجتماعات مرکز آفرینش‌های

 ادبی قلمستان واقع در خیابان علامه‌امینی مجموعه فرهنگی باغ غدیر-ساختمان الغدیر

برگزارمی‌گردد.

 

قسط های خانه مان تمام شده

برادرم  شب ها هنوز به خانه می آید

خاطراتم می کشند

صدای جیغ ها ی جنگ

و خس خس عموی جوانم را

بابا با صدای آمریکا می خوابد

من تا صبح

با محصولات سنگ خورها

زندگی می کنم

و مثل پدرانم

سرما وگرما می کنم

حالا که فصل امتحانات است

 

با غزه کاری ندارم

 

سعید معتمدی منبع وبلاگ شیرمرده 

 

 سراب پشت سراب وسکوت پشت سکوت

 چه دست خالی باید گذشت ازاین برهوت

 چه رفته بر نفس باغهای زیتون آه

 پرنده ها همه حیران و ابرها مبهوت

 چه شد که هر طرفی جای سروهای روان

 روان شده ست فقط کاروانی ازتابوت

 تبر جسارت طغیان گرفت و آتش زد

 به ساقه های نیایش به شاخه های قنوت

 نسیم آمد ودردست هایش آتش بود

 نسیم آمد وخورجین اوپرازباروت

 کدام مزرع سبز وکدام گندم زار

 کدام جنگل افرا کدام باغ بلوط

 کجاست نغمه ی  داوود ودست ذوالقرنین

 که صف کشیده به پیکار لشگر جالوت

 نگاه مهروصدای برادری مرده ست

 سراب پشت سراب وسکوت پشت سکوت

 

محمدحسین صفاریان

  

نمی‌دونم چرا چند روزیه که دیگه قد من به زنگ نمی‌رسه

چرا بی‌بی عکستو می‌بوسه،چرا چند روزه نرفتم مدرسه

من ازاین همسایه‌ها بدم میاد،آخه یه جوری نگاهم می‌کنن

آخه هی منو به هم نشون میدن،کی دیگه شرشونو کم می‌کنن

داداشی از بی‌بی‌جون شنیده که شما رفتین اون بالا پیش خدا

بابا مفقودالاثر یعنی چی؟بابا مفقودالاثر یعنی کجا ؟

نمی‌دونم چرا زنگ آخرا دیگه هیشکی نیست منو برسونه

فکر کنم معنی مفقودالاثر اینه که تنهایی برگردی خونه

قول می‌دم بچه‌ی خوبتون بشم قول می‌دم شاگرد تنبل نباشم

به خدا به جای تو می‌گم شما،قول می‌دم واسه نماز صب پاشم

چشمامو زیر لحاف هم‌می‌ذارم قد انگشتای دستم می‌شمارم

مامانی گفته تو خواب می‌بینمت ولی من واقعی تونو دوس دارم

 

محمدرضا بابایی‌فر

 

آثار قاسم صرافان علی ثابت قدم محسن نيكنام محمد حسین صفاریان(شعر عاشورایی)

سلام بر حسین


گفتند ماهي‌ها که آب آورده‌اي سقا

نوشيدم و ديدم شراب آورده‌اي سقا

پيچيده ابرو!  در افق عطر تو پيچيده

گل کرده‌اي در خون، گلاب آورده‌اي سقا

رفتي بپرسي: آخرين پيمان عاشق چيست؟

پيداست از چشمت جواب آورده‌اي سقا

روشن‌تري از هر شبِ ديگر، مگر اينبار

از برکه‌ي مهتاب آب آورده‌اي سقا؟

يک آه از تار دلت، از ناله‌ي ني‌ها

تا پرده‌ي اشک رباب آورده‌اي سقا

چون ماه در منظومه‌ي آغوش خورشيدي

ماهي که داغ آفتاب آورده‌اي سقا

خون مي‌رود، ... اما بيا يک گام اين‌سوتر

حالا که تا اين بيت تاب آورده‌اي سقا

يک شوره‌زار شعر مي‌بيني و ديگر هيچ

آبي براي اين سراب آورده‌اي سقا؟

 

قاسم صرافان

 

تا ناله های العطش گُل کرد

برخاست ماه از لشکر خورشید

تا مشک را برداشت پیدا شد

در چشم های کودکان امیٌد

 

در ذهن او همواره می چرخید

لب ها عطشان علی اصغر

در سینه ی او غربت زهرا

در چشم هایش هیبت حیدر

 

وقتی که می آمد علم در دست

در قلب دشمن التهاب افتاد

رود از خجالت آب شد وقتی

تصویر ماه او در آب افتاد

 

پُر شد فرات از مشک و خالی شد

دست علمدار از علم افتاد

در وصف دستان ابوفاضل

از دست شاعر ها قلم افتاد

 

وقتی که ماه هاشمی می خواند

گیسو به گیسو قصٌه ی شب را

با کاروان نیزه می بردند

محمل به محمل داغ زینب را

 

علی ثابت قدم

 

موجِ جنون سرمی زند صحرا به صحرا

انگار دریا می گذارد پا به صحرا

 اینسان که دل دل می کند در پای ساحل

پیداست حسرت می برد دریا به صحرا

 دریا به چشم او سرابی بیشتر نیست

لب تشنگی برده است دریا را به صحرا

 در دجله می اندازد امشب ماه خود را

تا ایزدش مِهری دهد فردا به صحرا

 دریا به صحرا اقتدا می کرد و یک یک

ایمان می آوردند ماهی ها به صحرا

 یک روز خورشیدی به خون غلتید و شبها

آشفته باشد تا همیشه خوابِ صحرا

 بوی شقایق های پرپر بوی عشق است

دلهای ما را می کشاند تا به صحرا

 

محسن نيكنام    

 

این عطش چیست در آیینه ی رود افتاده ست

داغ دریاست که برسینه ی رود افتاده ست

 بوی تنهایی می آید ازاین جا فریاد

خبری نیست ازآن موی پریشان درباد

 خبری نیست به جز کاکل آغشته به خون

 دشت حیران شده ازبس گل آغشته به خون

 سبزدرسبز گذشتند سواران غریب

سرخ درسرخ شکفته ست بیابان غریب

علم ازدست علم دار کنارافتاده ست

گیسوانش همه درخون وغبارافتاده ست

مثل گلبرگ که بردوش صبا خواهد رفت

عطر گیسویش ازاین دشت فراخواهد رفت

بعد از این دست من و دامن آن سروبلند

که سبکبارتر ازموج صداخواهد رفت

بعدازاین دریا درسوزعطش خواهد سوخت

رود تا می گذرد حنجره اش خواهد سوخت

«نفس باد صبامشک فشان خواهد شد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد»

بعدازاین کرببلا نیست بیابان عطش

«که زیارتگه رندان جهان خواهد شد»

چون غباری که ازاین قافله برمی خیزد

مشک لبریزعطش خاک به سرمی ریزد

مشک لب تشنه به دستان جدامی نگرد

بیرقی سبزبه چشمان خدا می نگرد

دشت سرشارقنوت است وسراپاخورشید

مات ومبهوت به این حال دعا می نگرد

ای که درحنجره ات عشق به فریاد آمد

«درنمازم خم ابروی توبا یاد آمد»

ای غبار قدمت سرمه ی چشمان جهان

وی دمادم نفس سوخته ات جان جهان

«شاه شمشادقدان خسروشیرین دهنان

که به مژگان شکنی قلب همه صف شکنان

باصبا درچمن لاله سحرمی گفتم

که شهیدان که انداین همه خونین کفنان»

 

محمد حسین صفاریان 

شعر عاشورایی(آثار محسن نیکنام حسین حاجی هاشمی محمد حسین صفاریان)

سلام بر حسین (ع)

 


اي خليلانه رفته از عرفات

اي كليمانه خوانده تا ميقات

اي ذبيح گذشته از زمزم

تشنه كامِ ذبيح، پاي فرات

اي مسيحاي رفته بر سرِ دار

اي اشارت شونده در تورات

يوسفِ چاكْ چاك پيراهن

بويت از مصر رفته تا شامات

خطّ جامت گذشته از بغداد

خطّت از خون نوشت آن خطّاط

اي بلاكش ترين بلا گردان

عاشقان صورت تواَند و تو ذات

اشهد انت شاهدن و شهيد

اشهد انّ قد اقمت صلات

اي دم  اولت مُفرحِ ذات

اي دم  آخرت ممدّ حيات

كلّ انفاس هالكن جز تو

تو به پايان نمي رسي هيهات



محسن نيكنام

 

شايد من شاعر تو را كم مي شناسم

وقتي تو را تنها به ماتم مي شناسم

وقتي تمام سال هستم از تو غافل

تنها تو را گاه محرم مي شناسم

 تو روح دريايي پر از جوش و خروشي

اما تو را در حد شبنم مي شناسم

تنها تو را در شعر هايم مي نويسم

تنها تو را در واژه هايم مي شناسم

 تنها غمم را با تو مي گويم در اين شعر

تنها تو را در شهر محرم مي شناسم

 افسوس تنها از قيامت العطش را...

افسوس راهت را چه مبهم مي شناسم

 از دشمنانت دست و خنجر هاي خونين

از دوستانت قامتي خم مي شناسم

 من ذره اي هستم كه تنها فكرم اين است

آيا تو را خورشيد عالم مي شناسم؟

 شادم كه شعرم پر شد از لفظ تو اي عشق!

هر چند در معنا تو را كم مي شناسم

 

 حسین حاجی هاشمی

 

نه غبارتعلق وگرد ریا ننشسته به پای قیام شما

 که جنون همه سو که جنون همه جا زده سکه به جرأت نام شما

 نه در عالم خاکی وفرش زمین نه در عالم معنی وعرش برین 

 که فراترازاین که فراترازاین نر سیده کسی به مقام شما

 دلخسته نباش برادرمن گل اشک نریز به خاطرمن

 که ستون وصلابت باورمن همه بسته به دست دوام شما

 لب آب روانی وتشنه لبی تو و دل نگرانی و تشنه لبی

 من وحیرت عکس زلال لبی که شکفته لبالب جام شما

 من اگر چه شراره ی شعله ورم من اگر چه که تشنه وتشنه ترم

 من اگر چه خمارم با خبرم از لذت شرب مدام شما

 تو در اوج نمازی ورقص جنون تو بخند وبخوان به تشهد خون

 که رسیده به گوش خدای جنون پر وبال بلند سلام شما

 

محمد حسین صفاریان