آثارمحمد معماريان احسان نوري يوسف خوش نظر محمد حسین صفاریان
گل از هيجان باغ بودن مي گفت
سنگ از شب با چراغ بودن مي گفت
در همهمه ي شكفتن و دل بستن
پروانه اي از كلاغ بودن مي گفت
*
از وحشت شب پنجره را مي بندي
در پيله ي تنهايي خود مي گندي
در چشمانت سايه يك لبخند است
داري به كدام معجزه مي خندي!؟
*
ديوار كشيد دور دل تنگي مان
جان داد به آشيانه ي سنگي مان
دنياي من و تو را گره زد در هم
ما مانديم و دروغ يك رنگي مان
محمد معماريان
معرکه پای دکانم
داشت نانم را برید
خواستم دستی بجنبانم امانم را برید
آمدم سنگی بیندازم سرم بر سنگ خورد
خواستم حرفی به لب آرم زبانم را برید
گاه شمعی بیرق آتشفشان خفته ای ست
گرمی بازار او تاب و توانم را برید
کوس رسوايي ما را بر سر بازار زد
از من بی آبرو هم سفرگانم را برید
زورقی بودم کنار ساحل آرام رود
عشق آمد پای ورچین ریسمانم را برید
آه امواج شتابان خانمان من کجاست ؟
از همه طومارها نام و نشانم را برید
رود شد، زاینده شد، زاینده رودی مست شد
مست آمد از میانه اصفهانم را برید
احسان نوري
اصلاً مهم نبود قراری که داشتیم
دیدارهایمان؛ دو- سه باری که داشتیم
شاید مهم قرار بدون حضور ما ست
یا مثل توی خواب قراری که داشتیم
اصلاً بگو برای چه بوده قرارمان؟
آمد به خاطرم، بله؛ کاری که داشتیم!
کار من و تو لحظه ای از هم جدا نبود
هر چند شنبه، ساعت چاری که داشتیم
انگار ساعت من و تو خواب رفته است
رفته به خواب در شب تاری که داشتیم
نه! پشت گوشی تلفن هم نمانده است
هر شب صدای گرم سه تاری که داشتیم
ما که «شب شراب» ندیدیم؛ پس چه بود؟
این «بامدادهای خماری» که داشتیم
سرما میان گرمی ِدل هایمان خزید
پاییز شد صفای بهاری که داشتیم
يوسف خوش نظر
پرده ها گوشه گوشه پوشيدند قاب زيباي آسمان ها را
ابرهاي سياه بلعيدند راه شيري كهكشان ها را
ابرهاي سياه بي باران هم نشستند بر لب خورشيد
هم گرفتند بي امان از شهر شور آواز ناودان ها را
رنگ و رنگين كمان كه رفت از ياد ابرها همچنان نباريدند
هر چه ديدم سياه تر ديدم شب كه نه صبحِ آسمان ها را
شهر خالي شد از درخت و بهار دارها شادمانه رقصيدند
قطع كردند با تبر آن گاه دست مبهوت باغبان ها را
شهر شهرِ سياه متروكه برد از ياد مردمان را زود
وقتي از شاعران طلب كردند بعد لوح و قلم زبان ها را
محمد حسين صفاريان
پاييز درخت هايش را تكانده بود
كلاغ ها به خانه رسيدند
در باز شد
اتاق سرگيجه اش را دوره مي كرد
آن قدر هم بد نيست گريختن از خانه اي كه ديوار ندارد
نشانه ي خوبي ندارد
بادي كه
برگ ها را به اتاق مي آوَرَد و كاغذها را پرواز مي دهد
كلاغ ها صدايشان را بالا بردند
بالا
بالا
بالاتر
سقف پايين ريخت
عروسكي صاحبش را زير آوار جا گذاشت
خيابان بود و پالتوهاي سياه و دست هايي در جيب
فشنگ هاي سبز سرخ سياه
نه! ولم كنيد!
اين دست ها فقط بوي تاول دارند و سيگار
الكلي كه نيستم
فقط گاهي به سلامتي بزرگترها آب مي خورم
ببخشيد بنده افتخار آشنايي شما را...
بنشين
چشم هايت را ببند و گوش هايت را باز نگه دار
مي تواني چيزهايي كه نوشته اي را امضا نكني
ميل ميل بزرگترهاست
در باز شد
برف سنگيني نشسته بود و كلاغ ها را باد برده بود
محمد حسين صفاريان
محمد حسین صفاریان