سلام

زمستان تا هفت پشت زایید

                                

      هیچ خاکی ریشه هایم را به ثبت نمی رساند

                                    

     وشاخه هایم با هیچ درختی پیوند نمی خورد

                       

   من روی کوهی متولد شدم

                                   

که روزی هزار بار در خودش ریخت


برگرفته از وبلاگ الهام حاج هاشمي


خواب دریا می‌دیدند ماهی‌ها


آن قدر آب آب کردند


که دهان رودخانه خشکید


آغوشت بوی دریا می‌داد


بوی اقیانوس‌های دور


ماهی سیاه کوچولو به تو پیوست


در برابر چشم‌های وامانده‌ی پل


دل به آغوش تو زدم


و غرق


غرق

برگرفته از وبلاگ فريبا شمس‌کیا

 

تقديم به حسين عبدالوند


بغضي صدايت را مچاله كرده بود

كه پياده شدي

كوچه كوچه كتاب‌هايت را گز كردي

تا چهارباغ عفونت زخم‌هايش را

 لاي شاخه‌ها پنهان كند

حرف‌هايمان را سي‌و‌سه بار

در زاينده‌رود دفن كرديم و

خيال بازماندگان را از هر جهت راحت

زندگي يعني همين خداحافظي‌ها

سلام‌ها و تسليت‌هاي مسخره

راستي ما كجاي شهريم

گيلاس‌ها كجاي دنيا به هم مي‌خورند به هم مي‌خورند

به سلامتي ...

به سلامتي جاده‌اي

 كه تو را خواهد برد

درست تا جهنمي

 كه قولش را داده بودي

 

محمد حسين صفاريان   

 

نگاهت اگر ناخدايم نباشد  

به جز موج و طوفان سزايم نباشد

دهاني ندارم كه فرياد باشم

دهانت اگر هم صدايم نباشد

نمي‌شد گناه خودم را بپوشم

كه زنجير داغي به پايم نباشد

كسي جز تو اي شانه‌ي مهرباني

به اندازه‌ي گريه هايم نباشد

صميمانه بردارم از گرده‌ي شب

كه همواره صاحب عزايم نباشد

بدون تو وقتي به تب مبتلايم

چرا مرگ هم مبتلايم نباشد

دلت را بچرخان به سمت دلم تا

غروب آخر ماجرايم نباشد

 

حسين عبدالوند  

 

هر تکّه از دنیای من، از ماه تا ماهی...

هر قدر، هرجا، هر زمان، هر طور می خواهی...

 حتّی اگر مثل زلیخا آبرویم را...

از من نخواهی دید در این عشق کوتاهی...

 حتّی اگر بی رحم باشی مثل ابراهیم...

نفرین؟ زبانم لال، حتّی اخم یا آهی...

 من آخرین نسل از زنان عاشقی هستم

که اسمشان را راویان قصّه ها گاهی...

 من آخرین مرغ جهانم، آخرین گنجشک

که در پی افسانۀ سیمرغ شد راهی

***

حالا بگو در ظلمت جنگل چه خواهد کرد

شاهین چشمان تو با این کفتر چاهی؟


برگرفته از وبلاگ پانته‌آصفايي

 

من به غم‌های خویش معتادم، به همان روزها که سخت گذشت

بسکه پاییز با تمام وجود، از رگ و ریشه‌ی درخت گذشت

پنجره آسمان محدودی‌ست، که پرنده در آن سقوط کند

شمع کیک تولدم را باز، دود سیگار و سرفه فوت کند

می‌پرم از تمام پنجره‌ها، می‌زنم پک به اعتیاد خودم

می‌شوم بی‌خیال خاطره‌هام، نطفه‌ای گرم انعقاد خودم

غم تو آتشی‌ست که من را،مثل یک تکه چوب، کش رفته

آینه روبه‌روی من خالی‌ست،سایه ام را غروب کش رفته

من به غم‌های خویش مغرورم،به همان روزها که ساده گذشت

که درخت از مقابل پاییز، زرد و مغرور و ایستاده گذشت...

برگرفته از وبلاگ محسن آزادي

 

آمد مرا مقابل خود سد کرد

آيینه را غبار مشدّد کرد

ذهن مرا که مملو شاید بود

از قیدها رهانده و باید کرد

آواز صبح در سخنم پاشید

شام مرا به روز مقیّد کرد

شور دگر به خلوت دل بخشید

این گوشه را در اوج درآمد کرد

آمد مرا و نیم غریبم را

در یک لباس روح مجرّد کرد

 

آمد دوباره حال مرا پرسید

آمد دوباره حال مرا بد کرد

برگرفته از وبلاگ مهدي ملكي


خوبی و مهربانی ، خوبی و بی نظیر

مثل دم غروبی ، زیبا و دلپذیر

مثل نسیم صبحی ، مثل خود بهار

گاهی خود بهانه گاهی بهانه گیر

گاهی شبیه دریا آرام و بی قرار

گاهی کنار ساحل ... دست مرا بگیر

گاهی مرا بگریان ! گاهی مرا ببخش

چیزی بخواه از من ... اصلا بگو : بمیر

پلکی بزن بسوزان باغ تن مرا

هم آتشین نگاهی هم آتشین ضمیر

چیزی شبیه تردید همواره با من است

چیزی شبیه ای کاش ... این حس ناگزیر

حسی شبیه پرواز در دست های تو

حسی شبیه مرغی در دام تو اسیر

عمری بر این درختی ، با وسوسه لجوج

سیبی ولی نجیبی ، محجوب و سر به زیر


برگرفته از وبلاگ علي ثابت‌قدم