سلام

1

درخت ها که پاییز دیده اند

بهار هم خواهند دید

 

دست های خونی ات را کجای این باغ چال کرده ای

دنیا کوچک است

و امروز و دیروز و فردا

کلمات روزنامه ای ست

که خمیر می شود

 

من سکوت را می نویسم

و تو دهان شهر را و

 پنجره را

از خاک پرکرده ای

که صدایم را نشنوی

که صدایی را نشنوی

 

دست هایت را بردار

فواره ی خون بند نمی آید

و این درد

شهر را پوست خواهد کند

 

■■■

2

من و تو مؤمنیم

که هر شب وصیت نامه ای می نویسیم

تا نداشته هایمان را جمع زده باشیم

 

شاید فردا به خانه باز نگردیم

شاید میان همین خیابان ها به خواب برویم

 

من و تو مؤمنیم

که ایستاده ایم پا به پا ی درخت ها منتظر بهار

ایستاده ایم

حیران کلاغ هایی که می گذرند

خیابان های خون آلود را نگاه می کنیم

 

من دلتنگم و می ترسم

می ترسم که خانه ام

همین کوچه های تاریک است

و کابوس هر شبم

دستی است که از میان تاریکی روسری ام را و موهایم را می کشد

 

شاید فردا به خانه باز نگردم

شاید فردا به خانه باز نگردیم

و زخم هایمان را کنار همین درختها خاک کنیم

 

هاجر فرهادی


■■■

1

این جا خودکشی ممنوع است آقا!

بفرمایید!

این کافه آن قدر دود خورده است

که کسی پیدایت نکند

خیابان شلوغ است وآمبولانس 

به این زودی نخواهد رسید

در این فاصله

پشت میز بنشین

دست هایت را بگذار زیر چانه ات

به کسی که روبرویت نیست نگاه کن

و دو تا بستنی سفارش بده

 

قیمت ها پایین تر آمده اند

حتی طناب های ابریشمی و لبخندهای پلاستیکی

سقف ها بلندتر شده اند وچارپایه ها کوتاه تر

کمک کن صندلی را روی میز بگذاریم

تا ما حرف هایمان را بزنیم

بستنی ها تمام می شوند

■■■

2

آشفته تر از برگم در همهمه ی طوفان

در این شب سربی رنگ در این شب بی باران

می نالم و می چرخم در خاطره ای بن بست

آواره تر از بادم دیوانه تر از طوفان

با بغض گلاویزم با درد همآغوشم

در زخم گره پیچم در فاجعه سرگردان

هر ابر گذشت از شهر خاکستر و خون بارید

از پنجره دلگیرم از آینه روگردان

سوزنده نبودم من سبز آمده بودم من

در شعله نشاندندم انبوه تبرداران

از بس که دروغ آمیخت با فطرت آدم ها

از گرگ نترسیدیم این گونه که از چوپان

چون رعد نهان در ابر آبستن فریاد است

بغضی که به خون غلطید در حنجره ی ایران

 

محمد حسین صفاریان