با سلام

مرکز آفرینش های ادبی قلمستان وابسته به سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان برگزار می کند:

شبهای هشت بهشت

بهشت سی و نهم

(نگاهی به آثار زنده یاد قیصر امین پور)

با حضور دکتر قربان ولیئی،همراه با ارائه مقالات

توسط استاد محمد مستقیمی(راهی)،ابراهیم اسماعیلی،محمد جواد آسمان،حسین عبدالوند

و شعر خوانی شاعران جوان اصفهان

زمان:پنجشنبه 6/8/89 ،ساعت 5بعدازظهر

مکان:خیابان 22بهمن،خیابان علامه امینی،

مجموعه فرهنگی باغ غدیر،ساختمان الغدیر

تلفن:2602014

www.hamravi.com

 

لختی بشوران خلق را با شور طنٌازی

لیلا شو تا جانی بگیرد قصه پردازی

خرماپزان چشم هایت فصل روییدن

زیر و بم آن لهجه ات باب خوش آوازی

لب های شرجی خورده را نذر لبانم کن

بشکن بهای بوسه را با دست و دل بازی

عمری اگر بازنده ی بازی تقدیرم

اما کنارت می شوم پیروز این بازی

کارون به کارون زنده رودی در دیار من

غرق غرورم می کنی بانوی اهوازی

 

حسین عبدالوند

 

پشت پنجره کسی نبود؟!پرده ها چرا تکان نخورد؟!

خواب واژه ها به هم نریخت قلب کوچه ها تکان نخورد

پرده ها چرا عقب نرفت پرده های توری و ظریف

بر خلاف روز های قبل دست ماجرا تکان نخورد

آه یک نفر رسیده بود از غبار جاده های دور

یک نفر ولی نمانده بود یا نبود یا تکان نخورد

پنجره!دوباره آمدم تا هوای عاشقی کنم!

گرچه سال ها گذشت و آب در دل شما تکان نخورد

سایه ها هنوز ساکتند سنگ ها هنوز بی صدا

باد رد شد از کنار شهر پرده ها چرا تکان نخورد؟!

 

محمد حسین صفاریان

 

 

غزلی تقدیم به جواد آسمان

 اصفهانِ من بعد از رفتنت پریشان شد

خنده از لبش افتاد ، خوش به حالِ تهران شد

خواب های شیرینم  پرسه های هذیان شد

روزهای نوروزم چلّه ی زمستان شد

توی تُنگِ تنهایی  ماهیِ دلم دق کرد

ماه روشنِ من تا پشتِ ابر، پنهان شد

آسمانِ بعد از تو  حال و روزِ دیگر داشت

چشم های خورشیدش  ابرهای باران شد

تا تو ناگهان رفتی  زنده رود خشکش زد

مستیِ کنارِ رود  سهمِ  پاسبانان شد

فال بود و فنجانی ، درد بود و درمانی

دردهای بعد از تو  تلخی اش فراوان شد

 

علی ثابت قدم


چه زمهریر کفن نصیبی عجب زمستان بی اجاقی

نه باغ شعری نه رود سازی نه ناله ای نه دلی دماغی

قضا سیاهی قدر تباهی دریچه ی دیده راه راهی

ترانه هامان قصیده هامان غم شکستی غم فراقی

نه سوز مهری نه آه ماهی نه چشم هیچ عاشقی به راهی

چه حاصل است از بخیل گیتی به جز کسوفی به جز محاقی

تمام پرچین که تا نباید که تا نشاید گذار رنگی ـ 

مسیر عطری خدا نکرده بیفتد آنسوی کوچه باغی

چه بوستانی؟ چه گلستانی؟ ذغن ستانی، لجن ستانی

نه پرده ی گوشمان به نقش خوشی بغیر از غریو زاغی

نه باغ تن را تب بهاری شکوه شولای اعتباری

نه دشت دل را در این هیاهو سمند نو زین اشتیاقی

کجاست بانگی طنین مشتی به گرده ی این سکوت وحشت

نه همنواز دریده نایی نه اتحادی نه اتفاقی

 نه زیرو رومان نه آبرومان نه دست یاری به سمت و سومان

نصیبمان از ازل چنین شد گسسته فرشی شکسته طاقی

چه حاصلت از حضور خورشید عالم آرا در این سیاهی

نه کور سوی شکسته شمعی، که ماهتابی، که چلچراغی

چه حاصلت از مژه گشودن و یا شنودن در این شبستان

به غیر آواز شوم جغدی به غیر بال و پر کلاغی

 

مهدی ملکی دولت آبادی

 

سایه‌ام در رودخانه افتاده

از توی آب دست تکان می‌دهم برای خودم

اردک‌ها

نوک می‌زنند به گیجی اندام تاریکم

لرز می‌افتد بر تن من و رودخانه

 

دست سایه‌ام را می‌گیرم

و قدم‌زنان

از اردک‌ها و آدم‌ها دور می‌شویم


فریبا شمس‌کیا

         

۱

شمشادها را از ریشه بزن !

که پناه همخوانی ِ زنجره هایند

 

۲

آتش ِ نیمه جانِ وسطِ خیابان

با سطل آبی

خاموش شده

و باد

بوی پلاستیک سوخته را با خود برده است

 

کارگران شهرداری

خیابان را جارو زده اند

سطل ِ زباله ی نو آورده اند

 

شمشادها  -کم و بیش-  پلاسیده اند

و روزنامه ی صبح

روی پیشخوان ِ دکه هاست

 

۳

صدای زنجره می آید...

 

 داریوش مفتخر حسینی